نام درس: فلسفه اسلامی (۱)
تعداد واحد : ۳ نوع واحد : نظری پیشنیاز : منطق ۲
ساعات تدریس : ۴۸ ساعت
هدف : آشنایی با فلسفه اسلامی در سطح متوسط
درس پنجم: اصالت وجود
به غرر 4 اصالت وجود رسیدیم.
شعر حاجی سبزواری چنین است:
ان الوجود عندنا أصيل/ دليل من خالفنا عليل
ترجمه شعر: نزد ما ( به عقيده ما ) وجود اصالت دارد دليل آنكس كه به ما ( دراين مسئله ) مخالف است ناسالم است.
شرح: اين مسئله معروف است به « اصالت وجود» و اساسیترين مسائل وجود بلكه اساسیترين مسائل فلسفه است . سخن در اين است كه در هر موجودی و دست كم ممكن الوجودی - دو چيز تشخيص داده میشود : اول: وجود ، دوم: ماهيت.
از اين دو كداميك واقعی است و كداميك اعتباری و انتزاعی ؟ پيش از آنكه در صدد اقامه برهان بر مدعا بر آييم لازم است تصور روشنی از اين مسئله بدست بدهيم به اين صورت كه اجزای اصلی اين مسئله را روشن كنيم . اجزای اصلی اين مسئله عبارت است از : وجود ، ماهيت ، اصالت .
وجود: چنانكه قبلا در فصل بداهت وجود گفته شد ، وجود بی نياز از تعريف است ، هر كسی تصور روشنی از هستی دارد همچنانكه تصور روشنی از نيستی دارد پس نيازی به توضيح نيست.
ماهيت:
چنانكه میدانيم مفهوم وجود بر مفاهيم متعددی حمل میشود . میگوييم : انسان هست ، اسب هست ، درخت هست ، خط هست ، عدد هست و هكذا.
امور نامبرده در يك چيز همسان و مانند هماند و آن اينكه هستند و موجودندولی از جنبه ديگر ناهمسا نند و با هم اختلاف دارند ، زيرا يكی انسان است و ديگری اسب و سومی درخت و هكذا . . . پس علاوه بر حيثيت اشترك يعنی وجود و هستی ، حيثيتهای اختصاصی ديگری در اشياء تشخيص داده میشودكه عبارت است از انسان بودن ، اسب بودن ، درخت بودن ، خط بودن ، عددبودن. ماهيت اشياء عبارت است از اين حيثيتهای اختصاصی.
برای توضيح بيشتر میگوييم : «وجود» يعنی هستی ، و ماهيت كه مخفف «ماهويت» است يعنی چيستی ، هستی مشترك است ميان همه اشياء ، اما چيستیها مختلف است مثلا انسان اسب و درخت و سنگ و غيره همه هستند و در اينكه هستند مانند يكديگرند ، اما در اينكه چيستند با هم مختلفند ، اگر بپرسند انسان چيست يك جواب دارد و اگر بپرسند اسب چيست جواب ديگر دارد همچنين درخت و سنگ و غيره هر كدام چيستی بخصوص دارد. يك سؤال در اينجا هست و آن اينكه آيا بشر قادر است به كنه ماهيتاشياء پی ببرد يا نه ؟ مثلا در تعريف انسان طبق معمول گفته میشود «حيوان ناطق» آیا می توان به کنه اشیاء پی برد؟
جواب مثبت نیست. اما ذهن بشر قادر است كه بعضی مفاهيم را از مفاهيم ديگر انتزاع كند در مباحث بعدی روشن خواهد شد كه لزومی ندارد تمامی معانی و مفاهيم ذهنی مستقيما مصداق خارجی داشته باشد . مثلا ذهن بشری تصوری از عدم دارد ، مفهوم عدم يكی از مفاهيم ذهنی است . در صورتی كه میدانيم عدم ، لا شيئيت است و امكان ندارد مصداق حقيقی داشته باشد ، هر چه را مصداق عدم فرض كنيم او يك شیء خواهد بود ، و شیء مصداق وجود است نه عدم . مفهوم عدم يك مفهوم انتزاعی و نسبی است و مصداقهايش مصداق اعتباری.
علاوه براین از هستی و چيستی ( وجود و ماهيت ) كه در همه اشياء تشخيص داده میشود قطعا يكی اعتباری است و ديگری اصيل . ممكن نيست هر دو اعتباری و يا هر دو اصيل باشد . اگر هر دو اعتباری باشد لازم میآيد هستی و چيستی اشياء انديشه محض باشد و در خارج نه از هستی خبری باشد و نه از چيستی و اين خلاف اصل بديهی و قطعی اولی ماست كه : " واقعيتی بلكه واقعيتهايی در خارج از انديشه ما هست " . اين اصل تكيه گاه و نقطه شروع فلسفه است و راه فلسفه از سفسطه و راه رئاليسم از ايدئاليسم در همين نقطه از يكديگر جدا میشود . همچنين ممكن نيست هيچ كدام اعتباری نباشند و هر دو اصيل باشند . زيرا اگر هر دو اصيل باشند يا اينست كه در خارج متحدند و مجموعا يك واحد واقعيت را تشكيل میدهند يا دو واحد واقعيت را تشكيل میدهند . اگر در خارج متحد باشند لازم میآيد حيثيت وجود عين حيثيت ماهيت باشد و حال آنكه بالضروره حيثيت ذاتی وجود غير از حيثيت ذاتی ماهيت است ، بعلاوه لازم میآيد همه ماهيتها يك ماهيت باشند ، زيرا هر ماهيتی مساوی با وجود خواهد بود و قهرا همه ماهيتها مساوی هم و عين هم خواهند بود ، و اگرمجموعا دو واحد را تشكيل دهند مستلزم اينست كه هيچ واحدی وجود نداشته باشد زيرا هر يك از دو واحد نيز به نوبه خود مركب خواهند بود از ماهيت و وجود ، و هر يك از آن ماهيت و وجودها نيز از ماهيت و وجود ديگری وهمچنين الی غير النهايه ، و منتهی نخواهد شد به ماهيت و وجودی كه مركب از ماهيت و وجود ديگری نباشد . يعنی هر واحدی مركب از دو واحد خواهد بود و آن واحد نيز به نوبه خود از دو واحد ديگر مركب خواهد بود و همين طور الی غير النهايه و به واحد غير مركب از دو واحد منتهی نخواهد شد .
پس به واحد واقعی نخواهيم رسيد و چون به واحد واقعی نمیرسيم كثير واقعی نيز نخواهيم داشت . پس لازمه اينكه ماهيت و وجود دو حيثيت جداگانه واقعی در كنار هم باشند ، اينست كه واحد مفروض ما مثلا انسان وجود نداشته باشد. پس طبق اين فرض نيز سقوط خواهيم كرد به دره هولناك انكار واقعيت خارج و پوچ اندر پوچ دانستن جهان.
اکنون دلایل اصالت وجود مطرح می شود
حاجی چنین می گوید:
لانه منبع كل شرف/ و الفرق بين نحوی الكون يفی
ترجمه شعر: وجود اصالت دارد زیرا منشأ هر خير و كمالی وجود است و فرق ميان دو نحو از وجود ( خارجی و ذهنی ) كافی است برای اثبات مطلوب.
شرح : در اين بيت دو برهان بر اصالت وجود اقامه شده است ، و هر يك از اين دو برهان مبتنی بر يكی از مسائل فلسفی است كه در آينده درباره آنها بحث خواهد شد:
برهان اول: وجود خیر است
هر خير و كمالی به وجود بر میگردد و هر شر و نقصانی به عدم ، و اگر وجود امر اعتباری میبود و اصالت نمیداشت ممكن نبود كه منبع و منشأهمه خيرات و كمالات باشد.
توضيح : در الهيات بالمعنی الاخص و همچنين در مباحث غايات از امورعامه بحثی هست درباره ماهيت شر و منشأ آن : حكما آنجا به اثبات رسانيدهاند كه ماهيت شر از سنخ عدم است و همه شرور به اعدام بر میگردند، همچنانكه همه خيرات و كمالات به وجود بر میگردند ، يعنی خير و كمال ازشئون و صفات وجود است ، و ثابت كردهاند كه ماهيت در ذات خود ، قطع نظر از وجود و عدم ، نه متصف به خيريت و كمال میشود و نه به شريت و نقصان ، و اين خود دليل بر اصالت وجود است ، زيرا امر اعتباری كه از واقعيت حقيقی بيگانه است ممكن نيست منبع و منشأ و ملاك خيرات و كمالات باشد كه از حقايقند . و اما انكار حقيقی بودن خيرات و كمالات چيزی است كه طرفدار اصالت ماهيت نيز به آن تسليم نمیشود و بعلاوه خلاف بديهی است.
برهان دوم : تفاوت وجود ذهنی و خارجی
دليل دوم اينست كه اگر وجود ، اعتباری و ماهيت اصيل باشد لازم میآيد فرقی ميان وجود خارجی و وجود ذهنی نباشد و حال آنكه بالضروره ميان اين دو فرق است و هر كدام آثار مخصوص به خود دارد.
توضيح : حكما در محل خود اثبات كردهاند كه هنگام ادراك اشياء ماهيت اشياء در ذهن نقش میبندد ، اگر آنچه اصيل و منشأ آثار است ماهيت باشد لازم می آید که آثار خارجی هر چیزی در ذهن یاشد. مثلا آتش در ذهن بسوزاند و شعله داشته باشد حال آنكه بالضروره چنين نيست.
، و اگر گفته شود عين اشكال بنا بر اصالت وجود نيز جاری است ، زيرا فرض اينست كه ماهيت خارجی در ذهن " وجود " پيدا كرده است و چون آثار از آن وجود است پس بايد تمام آثار وجود خارجی بر وجود ذهنی مترتب شود و تمام آثار وجود ذهنی بر وجود خارجی ، جواب اينست كه همانطور كه بعدا خواهيم گفت وجود خارجی و وجود ذهنی دو
نحو و دو مرتبه از وجود است و وجود به حسب اختلاف مراتب ، آثار مختلفی پيدا میكند و اساسا وجود ، يك حقيقت تشكيكی صاحب مراتب است ، ولی در ماهيت ، تشكيك و اختلاف مراتب فرض نمیشود . از اينرو لازمه وجود ماهيت در ذهن ، بنابر اصالت ماهيت ، همسانی ماهيت ذهنی و ماهيت خارجی است ولی لازمه اش ، همسانی وجود ذهنی و وجود خارجی از اين لحاظ نيست .
برهان سوم : خروج اشیاء از حالت استواء
شعر حاجی سبزواری چنین است:
كيف و بالكون عن استواء / قد خرجت قاطبه الاشياء
ترجمه شعر: چگونه ( نه ) و حال آنكه به واسطه وجود تمام اشياء از حد تساوی خارج میشوند.
شرح : در اين بيت يك برهان ديگر از براهين اصالت وجود ذكر شده است. اين برهان باريك بينی و نازك انديشی خاصی را ايجاب میكند و مهمترين برهان اصالت وجود همين برهان است . صدر المتألهين كه قهرمان اصلی اصالت وجود در شكل فلسفی آن است تكيه اصليش روی اين برهان است . اين برهان بستگی زيادی دارد به اينكه صورت مسئله خوب و روشن تصور شود . مقدمهای ذكر میكنيم : هر موضوعی كه بر آن محمولی حمل میشود يا اينست كه آن موضوع در ذات خود استحقاق حمل آن محمول را دارد و در اين جهت نيازمند به ضميمه شدن چيز ديگر نيست و يا چنين نيست بلكه آن موضوع آنگاه صلاحيت حمل آن محمول را دارد كه يك چيز ديگر همراه او فرض شود . مثلا جسم سفيد است ، در اينجا جسم موضوع است و سفيد محمول . جسم در ذات خود ايجاب نمیكند كه سفيد باشد يعنی جسم از آن جهت كه جسم است سفيد نيست ، جسم از آن جهت استحقاق اتصاف به سفيدی را پيدا كرده است كه " سفيدی " عارض بر آن و ضميمه آن گشته است ، اما سفيدی به خود سفيد است ، سفيدی از آن جهت سفيد نيست كه چيز ديگری منضم به آن گشته و با آن اعتبار شده است . هر گاه موضوعی در صلاحيت برای حمل محمولی بر آن نيازمند به وساطت امر ديگری باشد آن امر ديگر را اصطلاحا واسطه در عروض و يا حيثيت تقييديه مینامند .
نكته مهم كه بايد در نظر بگيريم و اشتباه نكنيم - زيرا زياد اشتباه میشود - اينست كه در مثال بالا به اين جهت كاری نيست كه عروض سفيدی بر جسم نيازمند به يك علت فاعلی هست يا نيست . بدون شك نيازمند به علت فاعلی است ولی نيازمندی و عدم نيازمندی به علت فاعلی تأثيری در مطلب ما ندارد . اگر فرض كنيم سفيدی خود به خود عارض جسم میشود باز نيازمندی و عدم نيازمندی به حيثيت تقييديه سر جای خود باقی است . اكنون میگوييم اگر كاملا در مسئله اصالت وجود يا ماهيت دقت كنيم میبينيم سخن در اينست كه ما در هر وجودی از قبيل انسان ، اسب ، سنگ و غيره دو چيز تشخيص میدهيم : يكی وجود كه از آن مشتقی ( موجود ) میسازيم و آن را حمل میكنيم و ديگر ماهيت يعنی : انسان ، اسب ، درخت ، سنگ ، و غيره . معنی اينكه آيا وجود اصيل است يا ماهيت ، اينست كه مثلا در قضيه " انسان موجود است " آيا " انسان " موجود واقعی حقيقی است يا " وجود " ؟ تصور صحيح مسئله وقتی است كه طرف وجود را انتخاب كنيم ، زيرا انسان كه ماهيت است در ذات خود نسبتش با وجود و عدم علی السويه است ، نه استحقاق حمل " موجود " را دارد و نه استحقاق حمل معدوم را . انسان آنگاه استحقاق حمل " موجود " را دارد گرفته شود و آنگاه استحقاق حمل " معدوم " را دارد كه توأم با عدم در نظر گرفته شود . بخلاف خود وجود كه عين هستی و واقعيت داشتن است و به عبارت ديگر موجوديت از حاق ذات وجود انتزاع میشود ولی از حاق ذات ماهيت انتزاع نمیشود ، بلكه از ماهيت توأم با وجود انتزاع میشود . پس وقتی كه میبينيم قاطبه ماهيتها به سبب وجود از حد استوا ، يعنی از حد تساوی نسبت با وجود و عدم خارج میشوند ، چگونه ممكن است وجود اصيل نباشد و اينست معنی بيت بالا.
برهان چهارم : وحدت مرهون اصالت وجود است
شعر حاجی در ادامه چنین است:
لو لم يؤصل وحده ما حصلت / اذ غيره مثار كثره أتت
ترجمه شعر: اگر وجود اصالت نمیداشت وحدتی صورت نمیپذيرفت زيرا غير وجود (یعنی ماهيت) خاستگاه کثرت است.
شرح : اين بيت برهان ديگری بر اصالت وجود است . توضيح اينكه در مباحث وحدت و كثرت خواهيم گفت كه انسان در تصديقات خود محمولی را بر موضوعی حمل میكند ، مثلا میگويد انسان عالم است ، عالم نويسنده است ، نويسنده هنرمند است ، و امثال اينها . هر جا كه " است " حكمفرما میشود در واقع ميان دو چيز پيوند و ارتباط برقرار میگردد . اين پيوند از نوع يگانگی است . يعنی در واقع " توحيد كثير " است ، میخواهيم بگوييم اين دو معنی كه ادراك میكنيم در ظرف خارج يگانهاند .اكنون میگوييم اگر وجود اصيل نباشد ، اين يگانگی هرگز پيدا نمیشود ، زيرا ماهيات همه با يكديگر تباين ذاتی دارند . بديهی است كه ذات انسان عين ذات عالم يا كاتب يا هنرمند نيست ، به عبارت ديگر حيثيت انسان و حيثيت علم و حيثيت كتابت و حيثيت هنر با يكديگر متغايرند ، همه اينها از يكديگر سلب میشوند ، انسان از آن جهت كه انسان است عالم يا كاتب يا هنرمند نيست و به تعبير ديگر انسان بما هو انسان عين عالم بماهو عالم و يا كاتب بما هو كاتب نيست و در عين حال انسان هميشه يا احيانا در اكثر اوقات عالم است . يعنی انسان با علم و عالم نوعی يگانگی دارد . اين يگانگی در وجود است ، يعنی يك وجود است كه هم انسان است و هم عالم و هم هنرمند ، و اگر وجود اعتباری باشد وحدت هم اعتباری خواهد بود ، پس هرگز ميان موضوعات و محمولات يگانگی واقعی برقرار نمیشود ، پس هيچ قضيهای از اين نوع قضايا ( قضايای حمل شايع صناعی ) نمیتواند صادق باشد و حال آنكه بالضروره صادق میباشند .
پایان درس پنجم
بسم الله الرحمن الرحیم