درس هشتم :
نِسَب اَربع
اهداف:
1- آشنایی با نسبتهاى چهارگانه میان دو مفهوم کلى
2- روش تعیین مصداق هریک از نِسَب اَربع
نسبتهاى چهارگانۀ بين دو مفهوم کلى
نسبت های چهارگانه که در اصطلاح نسب اربع هم گفته می شود، از جمله مباحثی است که در مبحث تصورات منطق بدان پرداخته می شود. یکی از نکاتی که لازم است در ارتباط با تصورات کلی و مفاهیم کلی، و مقایسه آنها با یکدیگر، مورد توجه قرار گیرد، انواع و اقسام رابطه و نسبتی است که میان دو کلی برقراراست.
هر مفهوم کلی را اگر با توجه به افراد و مصادیقی که دارد، با یک مفهوم کلی دیگر که آن نیز شامل یک سلسله افراد و مصادیق است، مقایسه کنیم، یکی از چهار نسبت زیر را با یکدیگر خواهند داشت:
نسبت تساوی
بین دو مفهوم کلی، در صورتی نسبت تساوی بر قرار است که بر هر چه این یکی صدق کند، آن دیگری نیز صادق باشد و بالعکس. یعنی این دو کلی در تمام مصادیق خود با هم مشترکند و قلمرو هر دو، یکی است.
مانند نسبت میان دو مفهوم کلی انسان و خندان؛ چرا که هر انسانی خندان است و هر خندانی نیز انسان است. انسان بر حسن و حسین و تقی و... صادق است(یعنی می توان گفت: "حسن، انسان است؛ حسین، انسان است" و هکذا) و بر تمام این افراد، خندان نیز صدق می کند(یعنی می توان گفت: "حسن، خندان است؛ حسین، خندان است" و ...).
عکس این قضیه نیز درست است: بر هر چه ناطق صادق است، انسان نیز صادق است.
به عبارت دیگر، دو کلی در صورتی متساوی هستند که مصادیق آن دو مشترک باشند؛ یعنی هر چه مصداق این یکی است، مصداق دیگری نیز باشد. نسبت تساوی را با علامت (=) نشان می دهند:
مثال: هر انسانی خندان است : Q = P
باید توجه داشت که نسبت تساوی بین دو مفهوم را می توان به دو قضیه موجبه کلیه باز گرداند:
هر انسانی خندان است.(موجبه کلیه)
هر خندانی انسان است.(موجبه کلیه)
میان هر دو تصوری که بتوان این دو قضیه را درباره شان گفت، نسبت تساوی برقرار است. (یعنی هرگاه میان دو تصور P و Q بتوان گفت: "هر P ، Q است و هر Q ، P است"، آن گاه P و Q متساوی هستند.)
برای روشن تر شدن این نسبت به ذهن، دو خط مساوی را در نظر بگیرید که به طور کامل بر هم منطبق می شوند. یا دو دایره منطبق بر هم را تصور کنید
نسبت تباین
بین دو مفهوم کلی در صورتی نسبت تباین برقرار است که هیچ کدام از افراد آن ها در حیطه دیگری نباشد. به عبارت دیگر، دو کلی در صورتی متباین هستند که هیچ مصداق مشترکی نداشته باشند و قلمرو هر یک، کاملا جدا از قلمرو دیگری بوده و هیچ نقطه مشترکی میانشان نباشد. مانند نسبت بین درخت و اسب، انسان و سنگ، مثلث و مربع.
مثلا انسان بر موجوداتی صدق می کند که سنگ به هیچ وجه بر آن ها صادق نیست. از طرف دیگر ، سنگ نیز بر چیز هایی صادق است که انسان بر آنها صادق نیست. نه انسان شامل افراد سنگ می شود و نه سنگ شامل افراد انسان می گردد؛ نه انسان چیزی از قلمرو سنگ را در بر می گیرد، نه سنگ چیزی از قلمرو انسان را. می توان این نسبت را به صورت (≠) نشان داد: مثال: Q ≠ P
می توان رابطه و نسبت دو مفهوم متباین را توسط دو قضیه سالبه کلیه بیان نمود:
هیچ انسانی سنگ نیست.(سالبه کلیه)
هیچ سنگی انسان نیست.(سالبه کلیه)
میان هر دو تصوری که بتوان این دو قضیه را درباره شان گفت، نسبت تباین برقرار است. (یعنی هرگاه میان دو تصور الف و ب بتوان گفت: "هیچ الف ب نیست و هیچ ب، الف نیست"، آن گاه الف و ب متباین می باشند.)
دو مفهوم متباین را که متباینین می خوانند، می توان به دو خط موازی تشبیه کرد که هر اندازه هم امتداد یابند، با یکدیگر بر خورد نمی کنند و در هیچ نقطه ای با هم اشتراک ندارند. یا به صورت دو دایره متخارج و جدای از هم تصور نمود
نسبت عموم و خصوص مطلق
بین دو مفهوم کلی در صورتی رابطه عموم و خصوص مطلق بر قرار است که فقط یکی از آن ها بر تمام افراد دیگری صادق باشد. به سخن دیگر، فقط یکی از این دو مفهوم بر تمام افراد دیگری صدق می کند و تمام قلمرو آن را در بر می گیرد؛ اما آن دیگری تمام قلمرو و مفهوم اول را شامل نمی شود؛ بلکه فقط بعضی از آن را در بر می گیرد.
در حقیقت، یکی از این دو مفهوم که اعم از مفهوم دیگر است، تمام افراد مفهوم دیگر را شامل بوده و مصادیق دیگری نیز غیر از آن دارد. مانند حیوان و انسان، فلز و نقره، انسان و جسم.
مثلا انسان بر حسن و حسین و تقی و ... صادق است و جسم نیز بر همه آنها صادق است(حسن انسان است – حسن جسم است) یعنی هر یک از افراد انسان، جزو افراد جسم هم هست؛ اما عکس این رابطه درست نیست؛ یعنی بر هر چه جسم صادق باشد، لازم نیست انسان هم صادق باشد. زیرا همه اجسام، انسان نیستند (مثلا سنگ، جسم است؛ اما انسان نیست).
همچنین هر نقره ای فلز است، ولی هر فلزی نقره نیست؛ بلکه فقط بعضی از فلزها نقره اند و بعضی نقره نیستند.(مانند طلا و آهن)
مفهومی را که اعم از دیگری است، اعم مطلق و مفهوم دوم را اخص مطلق می نامند. به سخن دیگر، کلیت و شمول یکی از آن ها به طور مطلق بیشتر از دیگری می باشد: یعنی هم بر آن صدق می کند و هم بر غیر آن.
نسبت عموم و خصوص مطلق را به صورت (>) یا (<) نشان می دهند. مثال: Q > P یا : Q < P
می توان نسبت عموم و خصوص مطلق را به یک قضیه موجبه کلیه، یک قضیه موجبه جزئیه و یک قضیه سالبه جزییه باز گرداند:
هر نقره ای فلز است.(موجبه کلیه)
بعضی فلز ها نقره اند .(موجبه جزئیه)
بعضی فلز ها نقره نیستند.(سالبه جزئیه)
میان هر دو تصوری که بتوان این سه قضیه را درباره شان گفت، نسبت عموم و خصوص مطلق برقرار است. (یعنی هرگاه میان دو تصور الف و ب بتوان گفت: "هر الف ب است؛ بعظی ب الف است؛ بعضی ب الف نیست"، آن گاه الف و ب عام و خاص من وجه هستند.)
برای تقریب بیشتر به ذهن، آن را به دو خط غیر مساوی تشبیه می کنیم که یکی بزرگتر از دیگری است. خط بزرگ بر تمام خط کوچک منطبق است و مقداری نیز بر آن افزون گشته است. خط بزرگ، اعم مطلق؛ خط کوچک، اخص مطلق و رابطه میانشان عموم و خصوص مطلق است.
نسبت عموم و خصوص من وجه
بین دو مفهوم کلی، در صورتی رابطه عموم و خصوص من وجه است که هر یک نسبت به دیگری از جهتی اعم (کلی تر) باشد و از جهتی اخص (محدودتر ). یعنی هر کدام، بر بعضی از افراد دیگری صدق می کند(نه بر همه آنها). یا به عبارت دیگر، این دو مفهوم کلی، افراد مشترکی داشته باشند و هر یک نیز دارای افرادی مخصوص خود باشند که با افراد آن یکی مشترک نیست.
مانند نسبت میان انسان و سیاه، مسلمان و ایرانی،مسیحی و اروپایی، مثلث و متساوی الاضلاع.
چنانکه مسلمان از جهتی اعم از ایرانی است؛ زیرا هم شامل افراد ایرانی می شود و هم شامل افراد غیر ایرانی. از آن سو، ایرانی نیز از جهتی اعم از مسلمان است؛ زیرا هم شامل ایرانیان مسلمان می شود و هم شامل ایرانیان غیر مسلمان(مانند زرتشتیان). مصداق های مشترک این دو کلی، ایرانیان مسلمان هستند.
مصداق های ویژه و مخصوص مفهوم مسلمان که با ایرانی مشترک نیستند، مسلمانان غیر ایرانی و مصادیق خاص مفهوم ایرانی، ایرانیان غیر مسلمان می باشند.
نسبت عموم و خصوص من وجه را به صورت () نشان می دهند. مثال: Q × P
می توان نسبت بین دو مفهوم عام و خاص می وجه را به دو قضیه موجبه جزئیه و دو قضیه سالبه جزئیه باز گرداند:
بعضی مسلمان ها، ایرانی هستند.(موجبه جزئیه)
بعضی مسلمان ها، ایرانی نیستند.(سالبه جزئیه)
بعضی ایرانی ها، مسلمان هستند.(موجبه جزئیه)
بعضی ایرانی ها، مسلمان نیستند.(سالبه جزئیه)
میان هر دو تصوری که بتوان این چهار قضیه را درباره شان گفت، نسبت عموم و خصوص من وجه برقرار است. (یعنی هرگاه میان دو تصور الف و ب بتوان گفت: "بعضی الف، ب است؛ بعضی الف، ب نیست؛ بعضی ب، الف است؛ بعضی ب، الف نیست"، آن گاه الف و ب عام و خاص من وجه هستند.)
برای تقریب به ذهن، این نسبت را به دو خط متقاطع تشبیه می کنیم که در یک نقطه با هم تلاقی کرده اند. آن نقطه، قسمت مشترک میان این دو تصور است و بقیه خطوط، قسمتهای خاص هر یک می باشند. ویا می توان این رابطه را به دو دایره متقاطع تشبیه کرد که در قسمت هایی با هم مشترکند و در قسمت هایی نیستند.
توجه: بين دو مفهوم کلى تنها يکى از چهار نسبت فوق وجود دارد و فرض نسبت پنجم بين آن دو، مثل اين فرض که يک کلى، شامل هيچيک از افراد ديگرى نباشد، ولى کلى ديگر شامل تمام يا بعضى از افراد آن باشند، ممکن نیست
چند نکته تکمیلی:
1- بنا برپیش نهاد مرحوم علامه مظفر(ره) نمادهای = ، > ، × ، // به ترتیب نمایشگر تساوی ، عموم و خصوص مطلق (دهانة نماد به سوی اعم باز می شود) ، عموم و خصوص من وجه و تباین است.
2- ایشان در بحث «النسب بین نقیضی الکلیین» با بهره گیری از شیوة استقصا بر هریک از نسبت ها برهان آورده اند و حال آن که این نسبت ها و نیز نسبت هایی که در این گفتار پیش نهاده می شوند بدیهی و بی نیاز از برهانند.
3- نقیض متساویین: نقیض های دو کلی متساوی، با هم متساوی هستند. به زبان نظریه مجموعه ها، اگر مجموعه A با مجموعه B متساوی باشد، آنگاه متمم های دو مجموعه مذکور هم با هم متساوی خواهند بود. برای مثال از مفاهیم «انسان» و «حیوان ناطق» که با هم مترادف هستند، نتیجه می گیریم که مجموعه های متناظر با مفاهیم «لاانسان» و «لا حیوان ناطق» با هم متساوی هستند.
4- نقیض اعم و اخص مطلق: میان نقیض های دو کلی اعم و اخص مطلق، نسبت اعم و اخص مطلق اما به طور برعکس برقرار است. به زبان نظریه ی مجموعه ها اگر مجموعه A زیرمجموعه B باشد، آنگاه متمم B زیرمجموعه متمم A خواهد بود. برای مثال مفهوم «انسان» اخص از «حیوان» است، و به همین ترتیب مفهوم «لاانسان» اعم بر «لاحیوان» است.
5- نقیض اعم و اخص من وجه: در مورد این حالت و حالت «نقیض متباینین» کتاب مظفر توضیح پیچیده ای اختیار کرده است و بنابراین ترجیح میدم تبیین بهتری بر مبنای نظریه مجموعه ها ارائه دهم. این حالت را به دو شاخه تقسیم می شود. توجه کنید که خود دو کلی، دارای دو مجموعه متناظر A و B می باشد و بنابراین نقیض های دو کلی مجموعه های متناظر، متمم A و متمم B را می سازند:
الف) اگر دو مجموعه ی A و B به گونه ای باشند که اجتماعشان مجموعه مرجع یا کل شود، در این صورت مجموعه های «متمم A» و «متمم B» فاقد اشتراک هستند. به عبارت دیگر نقیض دو کلی که مصادیقشان مجموعا کل جهان را پوشش دهد ( مانند «لاانسان» و «حیوان» )، متباین خواهند بود.
ب) اگر دو مجموعه A و B به گونه ای باشند که اجتماعشان فاقد برخی اعضای مجموعه مرجع باشد، در این صورت مجموعه های «متمم A» و «متمم B» دارای اشتراک ناتهی هستند. به عبارت دیگر نقیض دو کلی که مصادیقشان همه ی جهان را شامل نشود، خود اعم و اخص من وجه هستند.
6- مجموع دو حالت «الف» و «ب» را «تباین جزئی» می نامد. منظور از تباین جزئی این است که دو مفهوم در پاره ای مصادیق با هم جمع نشوند. «نقیض متباینین» هم متباین جزئی می باشد، یعنی در برخی مصادیق با هم جمع نمی شوند.
7- نقیض متباینین: نقیض دو کلی متباین هم مانند نقیض دو کلی اعم و اخص من وجه، به دو حالت مجزا تقسیم می شود:
الف) اگر دو کلی متباین، مصادیقشان مجموعا کل جهان را شامل شوند، در این صورت نقیض این دو کلی خود متباین هستند.
ب) اگر دو کلی متباین، مصادیقشان مجموعا شامل برخی از اجزای جهان نشود، در این صورت نقیض این دو کلی، اعم و اخص من وجه خواهند بود.
تعریفات و توضیحات :
- مجموعه تهی : مجموعه ای که هیچ عضو نداشته باشد به آن مجموعه تهی می گویند و با نماد {} یا نشان می دهند.
- مجموعه مرجع : هر گاه زیر مجموعه ها یا عضوهای یک مجموعه مورد مطالعه قرار گیرد به آن مجموعه اصلی (مجموعه مادر) یا مجموعه مرجع می گویند و با M نشان می دهند و معمولاً به شکل مستطیل نمایش می دهند.
- زیر مجموعه یا جزئیت مجموعه : هر گاه دو مجموعه A و B داشته باشیم بطوری که هر عضو مجموعه B در مجموعه A وجود داشته باشد در این صورت مجموعه B زیر مجموعه ای از مجموعه A می باشد و به صورت BCA نوشته شده وb زیر مجموعه ای ازA خوانده می شود.
- متمم مجموعه : هر گاه Mمرجع و A زیر مجموعه ای از M باشد، مجموعه A' را که عضوهای آن عضوهایی از مجموعه مرجع می باشند که در مجموعه Aوجود ندارند. مجموعه متمم مجموعه A می شود.
- عضو یک مجموعه : هر یک از اشیایی که مجموعه را تشکیل می دهند یک عضو آن مجموعه است و اگر a عضوی مجموعه A باشد می نویسند a€A ولی می خوانند در aمتعلق به A است. و اگر bعضوی مجموعه A نباشد می نویسند و می خوانند b متعلق به A نیست یا b عضو A نیست.
پرسشهای درس هشتم
سئوالات تشریحی:
- در چه مواردی بین دو کلی نسبت تساوی برقرار است؟ مثال بزنید
- اگر مجموعه ۱ با مجموعه ۲ مساوی باشد نسبت متمم های این دو چگونه خواهد بود؟
- میان نقیض دو کلی اعم و اخص چه نسبتی برقرار است مثال بزنید
- در چه شرایطی مجموعه ی « متمم ۱»» و « متمم ۲ » فاقد اشتراک هستند ؟
- چرا نقیض دو کلی متباین، « تباین جزئی» است؟
سئوالات تستی:
- كدام گزينه، بيانگر نسبت عموم و خصوص من وجه است؟
الف) مثلث و دايره. ب) مثلث و شكل. ج) مثلث متساوى الاضلاع و قائم الزاويه. د) مثلث متساوى الساقين و مثلث قائم الزاويه.
- بين اروپايى و مسيحى چه نسبتى برقرار است؟
الف) تساوى. ب) تباين. ج) عموم و خصوص من وجه. د) عموم و خصوص مطلق.
- ميان دو مفهوم كلى خداپرست و مسلمان شيعى چه نسبتى برقرار است؟
الف) تساوى. ب) تباين. ج) عموم و خصوص من وجه. د) عموم و خصوص مطلق
- بين دومفهوم مقتول و شهيد چه نسبتى برقرار است؟
الف) تباين. ب) تساوى. ج) عموم و خصوص من وجه. د) عموم وخصوص مطلق.
- بين دو اصطلاح سیاسی «جامعه مدنی» و « جامعه تک صدایی» چه نسبتى برقرار است؟
الف) تباين. ب) تساوى. ج) عموم و خصوص من وجه. د) عموم وخصوص مطلق.
- بين دو اصطلاح حقوقی «اتلاف» و « تلف» چه نسبتى برقرار است؟
الف) تباين. ب) تساوى. ج) عموم و خصوص من وجه. د) عموم وخصوص مطلق.
- بين دو اصطلاح فقهی «ارش» و «دیه مقدر» چه نسبتى برقرار است؟
الف) تباين. ب) تساوى. ج) عموم و خصوص من وجه. د) عموم وخصوص مطلق.
- بين دو اصطلاح سیاسی «حکومت» و «حکومت پارلمانی» چه نسبتى برقرار است؟
الف) تباين. ب) تساوى. ج) عموم و خصوص من وجه. د) عموم وخصوص مطلق.
- بين دو مفهوم كلى انسان و ناطق چه نسبتى برقرار است؟
الف) تساوى. ب) تباين. ج) عموم و خصوص من وجه. د) عموم و خصوص مطلق.
- رابطه كدام يك از دو كلى زير با دو دايره متداخل نشان داده مى شود؟
الف) تساوى. ب) تباين. ج) عموم و خصوص من وجه. د) عموم و خصوص مطلق.
- هر يك از افرادى كه كلى بر آن صدق مى كند، ............... آن كلى ناميده مى شود.
الف) تصور. ب) مفهوم. ج) مصداق. د) تصديق.
- اگر هر كلى نسبت به كلى ديگر از جهتى اعم و از جهتى اخص باشد، چه رابطه اى با يكديگر خواهند داشت؟
الف) تساوى. ب) تباين. ج) عموم و خصوص من وجه. د) عموم و خصوص مطلق.
- آنچه منطقى از آن بحث مى كند، مفاهيم................است.
الف) وجود. ب) مفهوم. ج) مفهوم جزئى. د) آثار شى ء.
- بر اساس نظر مشهور آنچه با قيد اين و يا آن مشخص شود،............است.
الف) جزئى. ب) كلى. ج) فكر. د) تعريف.
- مفهوم مولود كعبه، كه فقط يك مصداق خارجى دارد، چه نوع مفهومى است؟
الف) جزئى. ب) كلى. ج) جزئى حقيقى. د) غيرقابل صدق بر افراد متعدد.
- در چه صورتى رابطه دو كلى تساوى است؟
الف) يكى از دو كلى از ديگرى عام تر باشد. ب) مفهوم آنها يكسان باشد.
ج) دايره شمول مصاديق آنها يكسان باشد. د) هر يك از دو كلى از جهتى عام و از جهتى خاص باشد.
- ميان واجب و نماز، موحد و مشرك به ترتيب چه نسبتى برقرار است؟
الف) عموم و خصوص من وجه - تباين. ب) عموم و خصوص مطلق - تباين.
ج) تساوى - تباين. د) عموم و خصوص من وجه - عموم و خصوص مطلق.
- میان «اقرار» و «اقرار به نسب» و نیز میان « ارث» و « دارایی متوفی» چه نسبتی برقرار است؟
الف) عموم و خصوص من وجه - تباين. ب) عموم و خصوص مطلق – من وجه .
ج) تساوى - تباين. د) عموم و خصوص مطلق - عموم و خصوص مطلق.
درس نهم :
اهداف كلّى
1 . آشنایی با اقسام تعريف
2 . آشنایی با استنتاج هاى منطقى درباره حدّ تام و ناقص
3 . آشنایی با استنتاج هاى منطقى درباره رسم تام و ناقص
اقسام تعريف
يك حقيقت را مى توان به صورت هاى مختلف تعريف كرد ؛ چراكه گاهى غرض از تعريف علاوه بر جدا كردن (متمايز نمودن شى ء از ساير اشيا( بيان ذاتيات شى ء است و گاهى هدف از آن تنها جدا كردن و متمايز نمودنِ شى ء از ساير اشياست . از آن جا كه تعريف بايد جامع و مانع باشد، لازم است كه همواره در تعريف، فصل يا خاصّه شامله به كار رود . حال اگر در تعريف، فصل به كار رود حدّ و اگر خاصّه به كار رود رسم ناميده مى شود .
تعريف به حدّ، اساسى ترين نوع تعريف است و غرض از آن بيان حقيقت شى ء است . در تعريف به رسم ، غرض اصلى امتياز شى ء از ساير اشياست .
حدّ و رسم به لحاظ كمال تصوّر و نحوه شناختى كه معرِّف در ذهن ايجاد مى كند ، هريك به تام و ناقص تقسيم مى شوند . بنابراين ، اقسام تعريف عبارت است از :
1 . حدّ تام ؛ 2 . حدّ ناقص ؛ 3 . رسم تام ؛ 4 . رسم ناقص .
حدّ تام و حدّ ناقص
به تعريفى كه در آن تمام اجزاى ذاتى معرَّف بيان شده است حدّ تام و به تعريفى كه در آن برخى از اجزاى ذاتى معرَّف بيان شده است حدّ ناقص مى گويند .
به نظر منطقى ، حدّ تام را به دو طريق مى توان ارائه كرد :
الف) جنس قريب و فصل قريب ، مانند تعريف انسان به حيوان ناطق ؛
ب) مجموعه سلسله اجناس )حدّ تام جنس قريب) و فصل قريب ، مانند تعريف انسان به جسم نامى حساس متحرّك بالاراده ناطق .
البته بايد توجّه داشت كه ذكر جنس قريب ما را از اجناس بعيد و فصل هاى بعيد بى نياز مى كند و بيان تفصيلى حدّ تام در جايى مطلوب است كه بدان نيازى باشد .
حدّ ناقص را نيز به دو طريق مى توان بيان كرد :
الف) فصل قريب ، مانند تعريف انسان به ناطق ؛
ب) جنس بعيد و فصل قريب ، مانند تعريف انسان به جسم ناطق .
همان طور كه ملاحظه مى شود در هر دو بيان مذكور ، تنها به بخشى از ذاتيات انسان اشاره شده است و به همين جهت حدّ ناقص خوانده مى شود .
از آنچه درباره حدّ تام و ناقص بيان شد مى توان نتيجه گرفت كه ،
1 . به طور كلّى ، حدّ چه تام و چه ناقص ، بايد مشتمل بر فصل قريب باشد .
2 . حدّ تام و حدّ ناقص در مقايسه با محدود (معرَّف) به لحاظ مصداق مساوى اند .
3 . حدّ تام و حدّ ناقص هر دو در اين جهت كه محدود را از ساير اشيا ممتاز مى كنند ، مشتركند .
4 . حدّ تام به لحاظ مفهومى ، مساوى با محدود است ؛ ولى حدّ ناقص تساوى مفهومى با محدود ندارد .
5 . حدّ تام به دليل اين كه اوّلاً ، دال بر تمام حقيقت شى ء است و ثانياً ، مميّز ذاتى شى ء را بيان مى كند كامل ترين تعريف است و به همين جهت حدّ تام ناميده مى شود .
رسم تامّ و رسم ناقص
تعريفى كه علاوه بر عرضى خاص مشتمل بر جنس قريب نيز باشد رسم تام و تعريفى كه مشتمل بر جنس قريب نبوده و بيانگر عرضى خاص باشد رسم ناقص ناميده مى شود . رسم ناقص به دو صورت فراهم مى شود :
الف) خاصّه ، مانند ضاحك در تعريف انسان ؛
ب) جنس بعيد و خاصّه ، مانند جسم ضاحك در تعريف انسان .
با توجّه به آنچه درباره رسم تام و ناقص بيان شد مى توان نتيجه گرفت كه ،
1 . تعريف رسمى ، چه تام باشد و چه ناقص ، موجب تمايز عرضى شى ء از غير آن مى شود .
2 . رسم ، چه تام و چه ناقص ، اگرچه با معرَّف خود تساوى مفهومى ندارد ؛ ولى از جهت مصداق با محدود نسبتِ تساوى دارد .
توجّه به اين نكته شايان اهميت است كه همه اقسام تعريف در متمايز ساختن معرَّف از غيرِ خود مشتركند .
انواع رسم ناقص
همان طور كه بيان شد تعريف رسمى در واقع شناسايى شى ء است از طريق اوصاف عرضى ، به نحوى كه موجب تمايز شى ء تعريف شده از امور ديگر شود و به همين جهت مشتمل بر عرضى خاص است ، و نيز معلوم شد كه رسم ناقص به دو صورت فراهم مى شود :
يكى از طريق ذكر جنس بعيد و خاصّه و ديگرى از راه بيان تنها خاصّه .
منطقيون گفته اند مى توان گونه هايى از رسم ناقص را يافت كه در آنها به ذكر خاصّه اكتفا شده است . موارد زير از مهم ترين آنهاست :
1 . تعريف به مثال . گاهى تعريف صرفاً به منظور ارائه تصورى از شى ء است ، هر چند موجب تمايز دقيق ذاتى يا عرضى شى ء از اغيار نشود . اين تعريف از نظر منطقى اهميتى ندارد ؛ ولى از جهت تعليمى براى تقريب مطلب به ذهن متعلّم مبتدى حائز اهميت است ؛ چون ذهن انسان مى تواند به سهولت از ذكر نمونه و مثال به شى ء مورد نظر منتقل شود ؛ مانند اين كه گفته شود : جنس مثل حيوان و نوع مانند انسان است . گاهى در اين نوع تعريف از طريق ذكر مصاديق ، ذهن متوجّه معرَّف مى شود ؛ مثلاً در تعريف حيوان گفته شود : مثل انسان ، اسب ، شتر و ... .
2 . تعريف به اشباه و نظاير. كه در آن از طريق تشابه ، ذهن از شبيه به شبيه منتقل مى شود ؛ مانند اين كه گفته شود : علم مثل نور و جهل مانند ظلمت است .
از آن جا كه در تعريف به مثال و اشباه، مصداق ها و وجوه تشابه مذكور ، در نسبت با معرَّف امورى عرضى اند به منزله خاصّه آن خواهند بود. از همين رو گونه اى از رسم ناقص به شمار مى آيند .
3 . تعريف به متقابل. كه در آن به وسيله امر مغاير با شى ء انتقال ذهنى صورت مى پذيرد ؛ مثلاً گفته شود : موجود مجرّد، مخالف و متفاوت با موجود مادّى است.
4 . تعريف به خاصّه مركّبه. اگر در تعريفى چند كلّى عرضى كه مجموع آنها اختصاص به معرّف دارند به كار رود ، تعريف به خاصّه مركّبه است . بنابراين ، خاصّه مركبه آن است كه به وسيله تركيب ، خاصّه ، محقق مى شود .
اين تعريف مى تواند از تركيب عرضى عام و عرضى خاص شى ء تشكيل شود ؛ مانند تعريف انسان به راست قامت ضاحك . و يا از تركيب چند عرضى عام شى ء فراهم شود ، مشروط بر آن كه مفهومى كه از تركيب مفاهيم اين اعراض به وجود مى آيد به لحاظ مصداق با معرَّف مساوى باشد ؛ مانند تعريف خفاش به پرنده زاينده ؛ كه هر يك از دو مفهوم پرنده و زاينده به تنهايى اختصاصى به خفاش ندارد . امّا پرنده زاينده تنها به خفاش اختصاص دارد . فايده اين تعريف مانند تعريف به رسم ، تمايز شى ء از ساير اشياست و در علوم تجربى كاربرد بسيار دارد .
5 . تعريف به تقسيم. گاهى براى تعريف و تمييز معرَّف به جاى استفاده از جنس و فصل و ... تنها به ذكر تمام يا برخى از اقسام و اجزاى آن بسنده مى شود ؛ مثلاً در تعريف آب به جاى آن كه بگوييم : جوهرى است جسمانى و مايع كه حيات موجود زنده به آن بستگى دارد گفته مى شود : مادّه اى است كه از يك اتم دو عنصر اكسيژن و دو اتم هيدروژن تركيب يافته است . به چنين تعريفى اصطلاحاً تعريف به تقسيم مى گويند.
از آن جا كه اقسام ذكر شده روى هم رفته ، عارض معرَّف مى شود و به آن اختصاص دارد ، نسبت به محدود خاصّه است و از همين رو تعريف به تقسيم گونه اى از رسم ناقص به حساب مى آيد ، البته مشروط به اين كه تقسيم از ضوابط و قواعد درست منطقى برخوردار باشد .
روش درست تعریف
اساسیترین سؤال در بخش منطق تصورات، این است كه روش درست تعریف كدام است؟ برای دستیابی به روش درست تعریف، ابتدا باید مقدماتی را بیان کرد. این مقدمه عبارت از بیان اهدافی است که از تعریف درست در نظر داریم. در زیر به مهمترین اهداف تعریف اشاره میکنیم.
هدف تعريف
تعريف دو هدف اساسى دارد:
1ـ ارائۀ تصورى واضح و صحيح از معرَّف؛
2ـ جداکردن معرَّف از غير آن به صورت تام و کامل.
تعريف صحيح، بايد اين دو هدف، يا حداقل هدف دوم را تأمين کند. از این رو، رعايت ضوابط و قواعد زير الزامى است. اين قوانين، که جملگى در مقام بيان شيوۀ درست تعريف است، صرفاً جنبه صورى و قالبى دارد.
قواعد و ضوابط منطقى تعريف
منطقيون شرایطی را براى تعريف مفيد ذکر کردهاند که رعايت آنها براى تأمين هدف تعريف ضرورى است. این شرایط به شرح زیر است:
1ـ تعريف بايد جامع و مانع باشد؛ يعنى، به گونهاى باشد که همۀ افراد معرَّف را شامل شود (جامع بودن) و هيچ فرد بيگانه با معرَّف را نيز شامل نشود (مانع بودن).
براى جامع و مانع بودن تعریف، بايد نسبت دو مفهوم معرِّف و معرَّف، به لحاظ مصداق، تساوى باشد، به اين معنى که هر چه مصداق معرِّف است، مصداقِ معرَّف هم باشد و برعکس.
2ـ تعريف بايد از نظر مفهوم نزد مخاطب، روشنتر از معرَّف باشد. از مهمترين لغزشگاههاى انديشه در مقام تعريف، ارائه تعريفهاى گنگ و مبهم است.
برخى از عوامل ابهام در يک تعريف عبارتاند از:
الف) تعريف به مفهومى که از نظر وضوح و روشنى مساوى معرَّف است؛ مثلاً، اگر در تعريف مفهومِ "فرزند" بگوييم: «آنکه از مادر متولّد مىشود»، تعريف درستى ارائه نکردهايم، چرا که مفهوم مادر براى کسى که معناى فرزند را نمىداند، همانقدر گنگ است که مفهوم فرزند برايش مبهم است. از طرف ديگر شخصى که معناى مادر را بداند، حتماً مفهوم فرزند را نيز مىداند و نیازی به تعریف ندارد.
ب) تعريف با مفهومى مبهمتر از معرَّف؛ مثلاً در تعريف آتش بگوييم: «جوهرى است شبيه به نفس»، اين تعریف، تعريفِ به اخفى خواهد بود؛ زيرا معناى نفس که در تعريف مذکور به کار رفته، برای شنونده از معناى آتش ناشناختهتر است.
ج) به کار بردن مفاهيم غيردقيق که قابليت تفسيرهاى متعدد دارد؛ مانند تعريف غزل به شعرى کوتاه؛ چرا که کوتاه، امرى نسبى است و از نظر منطق نمىتواند در تعريف يک امر غير نسبى ذکر شود.
د) به کار بردن الفاظ مهمل که معناى محصّلى ندارد.
ه) استفاده از الفاظ مشترک، اعم از مشترک لفظى، استعاره، مجاز و کنايه، بدون قرينۀ وافى در مورد معناى موردنظر.
و) به کارگيرى الفاظ پيچيده و مهجور؛ مانند، تعريف جسم به اُسطُقسّى داراى ابعادِ سهگانه.
3ـ تعريف بايد از نظر مفهوم با معرَّف مغاير باشد؛ یعنی، در تعريف نبايد اختلاف معرَّف و معرِّف تنها تفاوت لفظى باشد و از نظر مفهوم عين يکديگر باشند؛ مثلاً اگر در تعريف "انسان" بگوييم: "بشر است"، اين يک تعريف حقيقى منطقى نيست، بلکه تنها، تعريفى لفظى و لغوى بوده که مربوط به "علم لغت" است.
4ـ تعريف بايد دَورى نباشد. تعريف دورى عبارت از تعريفى است که اولاً، در آن معرِّف، خود احتياج به تعريف دارد، ثانياً، در تعريف معرِّف از معرَّف استفاده مىشود. دور به دو صورت قابل تصوير است: نخست به صورت صريح و بدون واسطه (دور مصرّح) و ديگرى به صورت غيرصريح و با واسطه (دور مضمر). دور مصرّح، مانند اين است که در تعريف "جسم" گفته شود: «جوهرى که داراى ابعاد سهگانه است» و ابعاد سهگانه را به امتداد جوهر جسمانى تعريف کنند. يعنى فهم حقيقت جسم بر فهم حقيقت ابعاد سهگانه و فهم ابعاد سهگانه بر فهم معنا و حقيقت جسم توقف داشته باشد. لازمۀ چنين تعريفى آن است که مفهوم جسم، قبل از اينکه معلوم شود، معلوم باشد و البته اين امرى نادرست است. دور مضمر مثل اين است که در تعريف "روز" گفته شود: «زمانى که شب نيست» و در تعريف "شب" گفته شود: «زمانى که خورشيد نمىتابد» و در تعريف "خورشيد" گفته شود: «ستارهاى که در روز مىتابد».
خطاهاى تعریف
برخى از خطاهاى رایج در تعریف عبارتاند از:
الف) خطاى «کنه و وجه»
این اشتباه هنگامى رخ مىدهد که هویت حقیقى یک شىء در بعدى از ابعاد آن خلاصه شود و چهرهاى از شىء با همۀ آن شىء معاوضه شود. مثل اینکه در تعریف تاریخ گفته شود: «تاریخ چیزى جز جولانگاه تحولات اقتصادى و تنازعات طبقاتى نیست.»
ب) خطاى «هستى به جاى چیستى»،
اگر در تعریف که اساساً متکفلِ بیانِ چیستى شىء است هستى آن ذکر شود، چنین خطایى رخ داده است. مثلاً در تعریف ماده گفته شود: «ماده واقعیت عینى است که خارج از ذهن تحقق دارد.»
ج) خطاى «این از آن، پس این همان»،
این خطا در جایى رخ مىدهد که در تعریف، شیئى را که از مبدأ یا مادهاى به وجود آمده است، بدون در نظر گرفتن هویت فعلى آن، عین مبدأ یا مادهاش معرفى کنند. مثلاً اگر کسى بر اساس فرضیۀ داروین بگوید که «انسان همان میمون بىمو است»، دچار مغالطۀ "این از آن، پس این همان" شده است، زیرا اگر فرضیۀ داروین درست باشد، انسان عین میمون نیست.
نتیجه گیری:
1ـ تعريف به حدّ، اساسى ترين نوع تعريف است و غرض آن بيان حقيقت شى ء است. در تعريف به رسم ، غرض اصلى امتياز شى از ساير اشياست .
2- تعريفى كه علاوه بر عرضى خاص مشتمل بر جنس قريب نيز باشد رسم تام و تعريفى كه مشتمل بر جنس قريب نبوده و بيانگر عرضى خاص باشد رسم ناقص ناميده مى شود .
3ـ مقصود اصلى در تعريف، دو هدف اساسى است: الف) ارائه تصورى واضح و صحيح از معرَّف؛ ب) جدا كردن معرَّف از غير آن به صورت تام و كامل.
4- ضوابط منطقى تعريف عبارت است از:
الف) جامع و مانع بودن تعريف؛ ب) روشنتر بودن مفهوم معرِّف از معرَّف نزد مخاطب؛ ج) لزومِ مغايرت مفهومى معرِّف با معرَّف؛ د) دَوْرى نبودن تعريف.
5- خطاهای رایج تعریف عبارتند از :
الف- ) خطاى «کنه و وجه» ب- ) خطاى «هستى به جاى چیستى» ج- ) خطاى «این از آن، پس این همان».
پرسش های درس نهم :
سئوالات تشریحی
1 . اقسام تعريف را با ذكر مثال بيان كنيد .
2 . از آنچه درباره حدّ تام و حدّ ناقص گفته شد چه نتايجى به دست مى آيد ؟
3 . از آنچه درباره رسم تام و رسم ناقص گفته شد چه نتايجى به دست مى آيد ؟
4 . گونه هاى رسم ناقص را با ذكر مثال بيان كنيد .
5 . چگونه مى توان در تعريف از تقسيم استفاده كرد ؟
۶ . حدّ تام را به چند طريق مى توان ارائه كرد ؟
۷ . حدّ ناقص را به چند صورت مى توان بيان كرد ؟
۸ . غرض از تعريف چيست؟
۹ . چرا بايد نسبت معرِّف و معرَّف مساوى باشد؟
۱۰ . چرا بايد تعريف دورى نباشد؟
۱۱ . برخى از عوامل ابهام در يك تعريف را توضيح دهيد.
۱۲ . برخى از خطاهاى رايج در تعريف را بنويسيد.
۱۳ . چرا بايد معرِّف، مغايرت مفهومى با معرَّف داشته باشد؟
سئوالات تستی:
1 . تعريفى كه از انضمام جنس بعيد با عرضى خاص حاصل مى شود ، چه نام دارد و مثال آن كدام است ؟
الف) رسم تام - جسم ناطق در تعريف انسان . ب) رسم تام - جسم نامى كاتب در تعريف انسان .
ج) رسم ناقص - جسم ضاحك در تعريف انسان . د) رسم ناقص - جسم حسّاس در تعريف حيوان .
2 . رسم تام تعريفى است كه از انضمام ....... حاصل مى شود .
الف) جنس بعيد با عرضى خاص. ب) جنس بعيد با فصل قريب.
ج) جنس قريب با عرضى خاص . د) جنس قريب با فصل قريب .
3 . حدّ ناقص از كدام موارد فراهم مى آيد و مثال آن در تعريف حيوان كدام است ؟
الف) جنس بعيد و فصل قريب - جسم نامى حسّاس . ب) جنس بعيد و فصل قريب - جسم حسّاس .
ج) جنس قريب و فصل بعيد - جوهر ماشى . د) جنس قريب و فصل بعيد - جوهر ماشى حسّاس .
4 . حدّ تام و رسم تام در كدام جزء مشتركند ؟
الف) جنس بعيد . ب) جنس قريب . ج) فصل قريب . د) عرضى خاص .
5 . وجه اشتراك حدّ ناقص و رسم ناقص كدام است ؟
الف) جنس بعيد . ب) فصل قريب . ج) جنس قريب . د) عرضى خاص .
6 . تعريف انسان به جسم نامى كاتب بيانگر كدام يك از اقسام تعريف است ؟
الف) رسم ناقص . ب) رسم تام . ج) حدّ ناقص . د) حدّ تام .
7 . كدام يك از تعاريف ، ماهيّت و حقيقت معرَّف را به نحو كامل بيان مى كند ؟
الف) حدّ تام . ب) رسم تام . ج) تعريف به اعم . د) تعريف به مصداق مساوى .
۸ . كدام يك حدّ ناقص انسان است ؟
الف) جوهر ناطق . ب) جوهر ضاحك . ج) حيوان ناطق . د) حيوان ضاحك .
9 . حدّ تام متشكل از كدام اجزا و مثال آن در تعريف حيوان كدام است ؟
الف) جنس قريب و فصل قريب - جسم حسّاس . ب) جنس قريب و فصل قريب - جسم نامى حسّاس .
ج) جنس قريب و فصل متوسط - جسم حسّاس . د) جنس متوسط و فصل قريب - جسم نامى حسّاس .
10 . فصل قريب جزء مشترك كدام گزينه است ؟
الف) حدّ تام و حدّ ناقص . ب) رسم تام و حدّ ناقص . ج) رسم ناقص و حدّ ناقص . د) رسم ناقص و رسم تام .
11 . وجه اشتراك رسم تام و رسم ناقص كدام است ؟
الف) جنس بعيد . ب) جنس قريب . ج) عرضى خاص . د) فصل قريب .
۱2 . تعريف به اشباه و نظاير ، چه نوع تعريفى است ؟
الف) حدّ تام . ب) حدّ ناقص . ج) رسم تام . د) رسم ناقص .
۱3 . تعريف به مثال و تقسيم چه نوعى از تعريف است ؟
الف) حدّ تام . ب) حدّ ناقص . ج) رسم تام . د) رسم ناقص .
۱4 . دقيق ترين تعبير در بيان شرايط منطقى تعريف كدام يك از موارد ذيل است؟
الف) معرِّف بايد جامع افراد باشد. ب) معرِّف بايد مساوى معرَّف باشد.
ج) معرِّف بايد مانع اغيار باشد. د) معرِّف نبايد مباين معرَّف باشد.
۱5 . تعريف پرنده به حيوان تخم گذار تعريف به......... .
الف) اعم است. ب) اخص است. ج) مانع نيست. د) جامع و مانع نيست.
۱6. در تعريف جهت بالا به جهتى كه پايين نيست كداميك از شرايط تعريف رعايت نشده است؟
الف) تعريف دورى است. ب) تعريف مغايرت مفهومى با معرَّف ندارد.
ج) تعريف از نظر وضوح مساوى معرَّف است. د) تعريف فوق كاملاً صحيح است.
۱7 . تعريف شيعه به مسلمانى كه قائل به امامت بلافصل امام على (ع) بعد از پيامبر باشد داراى چه اشكالى است؟
الف) دورى است. ب) اخص است. ج) اعم است. د) اخفى است.
۱8 . تعريف به اعم ...... .
الف) مانع نيست. ب) جامع نيست. ج) شامل هيچ فردى از افراد معرَّف نمى شود. د) اخفى است.
19 . تعريف به اخص........... .
الف) مانع نيست. ب) جامع نيست . ج) اظهر نيست. د) هيچ فردى ازافراد معرَّف را دربرنمى گيرد.
۲0 . بين معرِّف و معرَّف چه نسبتى از نسب اربع بايد برقرار باشد؟
الف) تباين. ب) تساوى. ج) عموم وخصوص من وجه. د) عموم وخصوص مطلق.
۲1 . اين كه در لغت نامه ها هر واژه اى را به لفظى مأنوس تر از آن معنا كنند، نشان دهنده رعايتِ كدام شرط از شرايط تعريف است؟
الف) تعريف نبايد به اعم باشد. ب) تعريف نبايد به اخص باشد.
ج) تعريف نبايد به اخفى باشد. د) تعريف نبايد دورى باشد.
۲2 . به نظر منطقى عرض خاص كلّيى است كه اختصاص به يك موضوع دارد، چگونه تعريفى است؟
الف) تعريف به اخص. ب) مانع. ج) تعريف به اعم. د) نه جامع و نه مانع.
۲3 . تعريف حقيقى آن است كه........ .
الف) شامل دور و شرح الاسم نباشد. ب) كنه امور و چگونگى تحولات را بشناسد.
ج) ماهيت و حقيقت چيزى را بيان كند. د) مركب از جنس و فصل باشد.
۲4 . تعريف به مباين تعريفى است:
الف) مانع. ب) جامع و مانع. ج) نه جامع و نه مانع. د) جامع.
۲5 . كدام گزينه در تعريف نوع تعريف به اعم است؟
الف) كلّى ذاتى كه شامل افراد متّفق الحقيقه مى شود.
ب) كلّى عرضى كه شامل افراد متّفق الحقيقه مى شود.
ج) كلّى ذاتى كه شامل افراد متّفق الحقيقه مى شود و در جواب چيستى مى آيد.
د) كلّى عرضى كه شامل افراد متّفق الحقيقه مى شود و در جواب چيستى مى آيد.
۲6 .اگر در تعريف ذوزنقه بگوييم: شكل چهار ضلعى كه فقط دو ضلع آن با هم موازى باشند چگونه تعريفى است؟
الف)تعريف به اعم. ب) تعريف به اخص. ج) تعريف به مباين. د) تعريف به مساوى.
۲7 . تعریف اصطلاح فقهی « مُثْمَن » به كالايى كه خريدار و فروشنده روى قيمت آن توافق كردهاند. چه تعریفی است؟
الف) حدّ تام . ب) حدّ ناقص . ج) رسم تام . د) رسم ناقص.
۲8 . تصورى كه مجهول بوده و با تصورات معلوم شناخته مى شود، چه نام دارد؟
الف) معرِّف. ب) معرَّف. ج) نتيجه. د) بديهى.
29 . تعريف اصطلاح «تدلیس» به: هرعملی که سبب فریب دیگری شود، چگونه تعريفى است؟
الف) تعريف به اعم. ب) تعريف به اخص. ج) تعريف به دور. د) تعريف به اخفى.
درس دهم :
اهداف كلّى
1 . آشنایی با کلیات خمس
2 . آشنایی با اقسام کلی ذاتی و عرضی
کلیات خمس
از جمله مباحث مقدماتی که منطقیین معمولا آن را ذکر میکنند، مبحث کلیات خمس است. بحث کلیات خمس مربوط است به فلسفه نه منطق، فلاسفه در مباحث ماهیت به تفصیل در این مورد بحث میکنند ولی نظر به اینکه بحث درباره « حدود» و « تعریف» متوقف به آشنائی با کلیات خمس است منطقیین این بحث را مقدمه برای باب « تعریف» میآوردند و به آن نام « مدخل» یا « مقدمه» میدهند. توضیح آنکه برای دستیابی به تعریفی درست که در چارچوب قواعد و ضوابط منطقی باشد، به الگو و مدل عینی نیاز داریم. تا با قرار گرفتن تعریف در آن الگو، تمام شرایط برای ارائۀ تعریفی درست، رعایت شود. الگویی که همۀ مطالب و آموزههای منطقی و همۀ نسخههای منطقی با هم در آن جمع است.
منطقی این الگو و دستگاه عینی را به ما ارائه میدهد. منطقی معتقد است که برای دستیابی به تعریف درست، تعریف، باید در دستگاه حد و رسم باشد. یعنی تعریف یا به حد باشد و یا به رسم و رسم و حد نیز یا تام و یا ناقص هستند. این مطالب در درس گذشته بیان شد
همانطور که ملاحظه میكنید، دستگاه و الگویی که توسط منطقیان برای روش درست تعریف، ترسیم شده است، برای ما قابل فهم نیست. مفاهیمی چون، حد، رسم، تام، ناقص و ... برای ما شناختهشده نیستند.
بنابراین لذا منطقیان فصلی به نام «ایساغوجی» یا کلیات خمسه را به منطق اضافه کردند كه در واقع به منزلۀ کلید فهم دستگاه عینی منطق برای تعریف درست، است. این بحث اوّلین بار توسط شخصی به نام فرفوریوس به منطق تصورات (تعریف) افزوده شد.
هر مفهوم کلى در مقام تعریفِ یک تصور مجهول، هنگامى که نسبت به افراد و مصادیق آن ملاحظه مىشود، دو حالت دارد:
1- ذاتی : و آن کلی یا وصفی است که داخل در حقیقت افرادش است، به گونهاى که تمام حقیقت افراد خود و یا جزء حقیقت آنها است.
2- عَرَضی : و آن کلی یا وصفى است که بیرون از حقیقت فرد است
کلى ذاتى و کلى عرضى
کلى ذاتى، مفهومى است که از حقیقت افراد و مصادیق خود باشد و کلى عرضى مفهومى است که خارج از حقیقت افراد و مصادیق خود باشد.
همانطور که ملاحظه مىکنید، در تعریف فوق، اصطلاح "حقیقت" به کار رفته است که آشنایى با آن در فهم ذاتى و عرضى اهمیت دارد.
وقتى سؤال مىشود: آیا در این باغ میوه هست؟ سؤال، از وجود و هستى است ولى اگر بپرسند: میوۀ این باغ چیست؟ این سؤال، از چیستى است. که با جواب به این سؤال، (مثلاً سیب یا پرتقال ...) چیستى، حقیقت و یا ماهیت میوۀ باغ بیان مىشود. پس حقیقت و ماهیت عبارت است از مفهومى که در جواب "چیست؟" یا "ما هو؟" مىآید.
با توجه به این توضیح، روشن مىشود که در کلى ذاتى، ماهیت افراد همواره قائم و وابسته به آن است مانند کلى انسان یا حیوان و ناطق نسبت به على که مصداق و فرد آن است. اما در کلى عرضى، ماهیت افراد قائم و وابسته به آن نیست مانند کلى راهرونده و شاعر نسبت به على که مصداق و فرد آن است.
تمیز کلى ذاتى از کلى عرضى در شناخت کلیات خمسه و روش درست تعریف، ضرورى است زیرا، دانشمندان مىکوشند تا امور را حتىالمقدور به ذاتیات آنها تعریف کنند و نه به عرضیات.
اقسام کلی ذاتی و کلی عرضی
گفتیم که مفهوم کلی در مقابل حقيقت افراد خود دو حالت دارد: يا خارج از حقيقت آنهاست (کلی عرضی)، يا خارج از حقيقت آنها نيست (کلی ذاتی). آنچه خارج از حقيقت شیء است، يا متعلق و منحصر به يک حقيقت است (عرضی خاص يا خاصه)، يا متعلق و منحصر به يک حقيقت نيست (عرضی عام). اما آنچه خارج از حقيقت شیء نيست، نیز دو حالت دارد: يا تمام حقيقت آن است (نوع)، يا جزء حقيقت آن است که در اين صورت، يا بين تمام افرادی که حقيقت يکسانی ندارند، مشترک است (جنس)، يا به افرادی که حقيقت يکسانی دارند، مختص است که به آن (فصل) گویند.
بنا بر آنچه گذشت، اقسام مفهوم کلی پنج قسم است که به صورت زير تعريف میشود:
الف) نوع
نوع مفهومی کلی است که بيانگر تمام ذات يا حقيقت شیء است، برای مثال وقتی میگوييم که "اين شیء طلا است." يا "آن حيوان اسب است."، طلا تمام حقيقت شیءِ نخست و اسب تمام حقيقت شیءِ دوم را بيان میکند. بنابراین هر کدام از دو مفهوم کلی طلا و اسب، نوع است.
تعريف کاربردی: نوع، مفهومی کلی است که در پاسخ به سؤال از چيستی افراد متحد الحقيقه ذکر میشود. بر اساس اين تعريف، هرگاه از چيستی (ماهيت) افرادی که حقيقت آنها يکی است، پرسش شود، پاسخ این پرسش، نوع خواهد بود، مثلاً اگر سؤال شود که "علی، حسن و حسين چه هستند؟" بايد گفت: "انسان". بنابراين کلیِ انسان، نوع شمرده میشود.
ب) جنس
جنس مفهومی کلی است که بيانگر بخشی از حقيقت شیء و اعم از آن است، مانند: مفهومِ کلی حيوان نسبت به انسان و شتر.
تعريف کاربردی: جنس، مفهومی کلی است که در پاسخ از چيستی افراد مختلف الحقيقه ذکر میشود، مثلاً اگر از چيستی (ماهيت) مجموعهای، که شامل يک چوپان، يک گله گوسفند و يک سگ است، سؤال شود، چون افراد مورد سؤال دارای حقايق مختلف و متفاوتاند، لذا پاسخ واحدی که بيانکنندۀ حقيقت کامل همۀ اين افراد باشد، وجود ندارد، بنابراین پاسخ متناسب به ناچار باید پاسخی باشد که فقط بخشی از چيستی، يعنی حقيقت مشترک آنها را بيان کند. لذا در پاسخ به اين سؤال بايد کلی "حيوان"، که جنس و بيانکنندۀ حقيقت مشترک آنها است، ذکر شود.
ج) فصل
فصل کلی ذاتی است که يک نوع را از ساير انواع داخل در يک جنس متمايز میکند، مانند ناطق که در جنس حيوان موجب تميز انسان از ساير انواع حيوان است.
تعريف کاربردی: فصل، مفهومی کلی است که مميز ذاتی شیء و مساوی با آن است. اگرچه خود به تنهايی در پاسخ از چيستی واقع نمیشود، اما هنگامی که شخص علم به جنس دارد و به دنبال جزء مختص به ماهيت میگردد، در طريق پاسخ آن واقع میشود. مانند "ناطق" که در طريق سؤال از چيستی انسان و در کنار جنس میآيد: حيوان ناطق
د) عرضی خاص
عرضی خاص مفهومی کلی است که خارج از حقيقت شیء و در عين حال مختص به آن است، مانند: ضاحک نسبت به انسان.
تعريف کاربردی: مفهومی کلی است که به نوع يا جنس اختصاص دارد و نسبت به آن، يا مساوی يا اخص است، مانند: ضاحک و شاعر نسبت به انسان. بنابراين اگر دربارۀ امتيازی از امتيازات عرضی انسان سؤالی پرسيده شود، در پاسخ آن از اعراض خاصه استفاده میشود. چنين پرسشی غالباً هنگامی است که سؤالکننده نوعی آشنايی کلی و قبلی در مورد انسان دارد. مثلاً میداند که "انسان حيوان است"، اما چون دست او از شناخت فصل آن کوتاه است و علاوه بر دانستن جنس، میخواهد بداند که انسان در بين حيوانات ديگر چه صفت عرضی مخصوص به خود دارد، لذا از اعراض او سؤال میکند. در پاسخ پرسشهايی از اين دست از اعراض خاصی مانند ضاحک، شاعر و ... استفاده میشود.
ﻫ) عرضی عام
عرضی عام مفهومی کلی است که از حقيقت شیء خارج است و در عين حال مختص به افراد آن نيست، مانند: راهرونده نسبت به انسان.
تعريف کاربردی: هرگاه از عوارض مشترک چند فرد يا چند نوع، که دارای حقايق مختلف و متفاوتاند، سؤال شود. پاسخ این سؤال عرضی عام است. مثلاً اگر پرسيده شود که "صفت عرضی مشترک بين انسان و اسب چيست؟" در پاسخ آن "راهرونده" که عرضی عام است، میآيد.
سلسله ترتّب کلیات
وقتی چند مفهوم کلی را با یکدیگر مقایسه میکنیم، متوجه میشویم که به اعتبار شمول افراد، میزان شمول آنها متفاوت میشود. بعضی از آنها نسبت به بعضی دیگر، از وسعت و شمول بیشتری برخوردارند؛ مثلاً حیوان از انسان، جسم از جسم نامی و جوهر از جسم، وسیعتر است.
بنابراین، کلیات را میتوان به اعتبار میزان شمول آنها به گونهای مرتب ساخت که هر کلی نسبت به کلی قبلی، از شمول مصداقهای بیشتری برخوردار باشد. مثلاً به مجموعه کلیات زیر توجه کنید:
جوهر، جسم، جسم نامی، حیوان، انسان.
سلسله مفاهیم فوق را میتوان به دو صورت لحاظ کرد: یکی سیر صعودی، که از محدودترین کلی شروع شود و به عامترین آنها خاتمه یابد و دیگری سیر نزولی، که از عامترین کلی آغاز شود و به محدودترین آن بیانجامد. ترتیب نخست، سلسلۀ اجناس و ترتیب دوم، سلسلۀ انواع را به وجود خواهد آورد
سلسله مراتب اجناس
اگر مجموعهای از کلیات را بر اساس جنس آنها مرتب کنیم به نحوی که سلسلهای تشکیل دهند که از شمول کمتر به سوی وسعت بیشتر پیش رود، در این سلسله که به آن «سلسلۀ اجناس» گفته میشود، به وسیعترین جنس، که در پایان سلسلۀ تصاعدی قرار میگیرد و تحت جنسی دیگر مندرج نیست، جنس الاجناس یا جنس عالی و به محدودترین جنس که در آغاز مجموعه واقع شده است، «جنس سافل» میگویند. اجناسی که بین جنس عالی و جنس سافل قرار دارند، «جنس متوسط» نامیده میشوند.
بنابراین، در مجموعۀ مفاهیم انسان، حیوان، جسم، نامی، جسم و جوهر حیوان، جنس سافل، جوهر جنس الاجناس یا جنس عالی، جسم نامی و جسم نیز، جنس متوسط خواهند بود.
منطقدان بنا بر یک اعتبار، جنس را به قریب و بعید تقسیم میکند، چرا که برای هر یک از انواع سلسله، دو قسم جنس میتوان تصور کرد، نخست جنسی که بلافاصله بعد از یک کلی مفروض قرار دارد و به آن «جنس قریب» گفته میشود؛ مانند حیوان، که بلافاصله در فوق کلی انسان قرار دارد و قسم دوم، جنسی که با یک یا چند واسطه در فوق کلی دیگر واقع شده است و به آن «جنس بعید» گفته میشود؛ مانند جسم نامی نسبت به انسان. با توجه به آنچه بیان شد میتوان نتیجه گرفت که جوهر برای جسم، جنس قریب و در همان حال برای جسم نامی، جنس بعید است.
سلسله مراتب انواع
قبل از بیان سلسلۀ انواع، ابتدا باید دانست که «نوع» در منطق به دو معنا به کار میرود:
الف) نوع حقیقی، همان معنایی است که در تعریف کلیات خمسه گفته شد.
ب) نوع اضافی، که هر کلی ذاتی است که تحت جنسی مندرج باشد.
پس در این سلسله «انسان، حیوان، جسم، نامی، جسم، جوهر»، مفاهیم انسان و حیوان، جسم نامی و جسم، «نوع اضافی» نامیده میشود.
با توجه به تعریف فوق، دو نکته به دست میآید:
1ـ نوع حقیقی نیز میتواند در مقایسه با جنس بالاتر، نوع اضافی خوانده شود.
2ـ وسیعترین مفهوم در یک سلسله، هرگز متصف به نوع اضافی نخواهد شد.
اگر مجموعۀ مفاهیم کلی را در یک سلسله قرار دهیم به نحوی که عامترین آن در صدر و خاصترین آن در پایین سلسله قرار گیرد، محدودترین نوع را، «نوع الانواع» یا «نوع سافل» و عامترین نوع را، «نوع عالی» و به انواعی که بین این دو قرار میگیرند، «نوع متوسط» میگویند. بنابراین در سلسلۀ مفاهیمی که ذکر شد، جسم، «نوع عالی» و انسان، «نوع سافل» یا «نوع الانواع» و جسم نامی و حیوان، «نوع متوسط» خوانده میشود.
نکتهای که باید به آن دقت کرد، این است که هرچند پایینتر از نوع حقیقی یا نوع سافل یا نوع الانواع نوع دیگری وجود ندارد اما، ممکن است پایینتر از آن، مفاهیمی کلی قرار بگیرد که اصطلاحاً به آن صنف میگویند. مثلاً «دانشپژوه» مفهومی کلی است که تحت نوع حقیقی «انسان» قرار میگیرد و به آن صنف گفته میشود. مانند ایرانی، مسلمان، خیاط، حیوان خزنده و جسم جامد که صنف هستند.
نتیجه گیری:
1ـ منطقی معتقد است که برای دستیابی به روش درست تعریف، باید تعریف یا به حد و یا به رسم شود.
2ـ برای فهم دستگاه عینی منطقی، به آشنایی با کلیات خمسه نیاز است.
3ـ کلى عرضى، مفهومى است که خارج از حقیقت افراد و مصادیق خود باشد، و کلى ذاتى، مفهومى است که خارج از حقیقت افراد و مصادیق خود نباشد.
4ـ حقیقت و ماهیت عبارت است از مفهومى که در جواب «چیست؟» یا «ما هو؟» مىآید.
5- مفاهیم کلی را میتوان به دو صورت لحاظ کرد، یکی سیر صعودی که از محدودترین کلی شروع شود و به عامترین آنها خاتمه یابد و دیگری سیر نزولی که از عامترین کلی آغاز شود و به محدودترین آن بیانجامد. ترتیب نخست، «سلسلۀ اجناس» و ترتیب دوم، «سلسلۀ انواع» نام دارد.
6- به بالاترین جنس، که تحت جنس دیگر مندرج نیست، «جنس الاجناس» و به محدودترین جنس که در آغاز سلسلۀ اجناس واقع شده است، «جنس سافل» و به اجناس بین آن دو، «جنس متوسط» گفته میشود.
7- جنسی که بلافاصله بعد از یک کلی مفروض قرار دارد، «جنس قریب» و جنسی که با یک یا چند واسطه در فوق کلی دیگر قرار میگیرد، «جنس بعید» نام دارد.
8- محدودترین نوع در سلسلۀ انواع، «نوع سافل» یا «نوع الانواع»، عامترین نوع، «نوع عالی» و انواع بین این دو، «نوع متوسط» نامیده میشوند.
پرسش های درس دهم:
سئوالات تشریحی
1 . در سلسله اجناس و انواع، ترتّب كليات به چه اعتبار است؟
2 . جنس عالى، سافل و متوسط را با توجه به سلسله مراتب اجناس تعريف كنيد.
3 . نوع عالى، سافل، متوسط، اضافى و صنف را با توجه به سلسله مراتب انواع تعريف كنيد.
4 . مقصود منطقى از جنس قريب و بعيد و نيز فصل قريب و بعيد چيست؟
سئوالات تستی:
1 . در اين سلسله، نوع متوسّط و جنس متوسّط به ترتيب كدامند؟ جوهر - جسم - مايع - آب
الف) جسم - جسم. ب) مايع - مايع. ج) جسم - مايع. د) مايع - جسم.
2 . با توجه به سلسله مراتب اجناس و انواع، جنس قريب انسان و جنس قريب حيوان به ترتيب عبارت است از:
الف) جوهر - جسم نامى. ب) حيوان - جسم. ج) جسم - جسم نامى. د) حيوان - جسم نامى.
3 . كدام يك بيانگر نام ديگر نوع الانواع است؟
الف) نوع سافل. ب) نوع اضافى. ج) نوع عالى. د) نوع متوسط.
4 . آن كلى كه بلافاصله تحت جنس الاجناس است چه ناميده مى شود؟
الف) نوع متوسط. ب) جنس قريب. ج) نوع عالى. د) نوع الانواع.
5 . آن كلى كه بلافاصله بالاى نوع مى آيد چه ناميده مى شود؟
الف) جنس بعيد. ب) جنس عالى. ج) نوع عالى. د) جنس قريب.
6 . كدام يك در سلسله مراتب انواع نسبت به انسان نوع متوسط است؟
الف) جسم نامى. ب) حسّاس. ج) جوهر. د) جسم.
7 . كدام يك در سلسله مراتب انواع نسبت به انسان نوع عالى است؟
الف) جسم نامى. ب) جوهر. ج) جسم. د) حيوان.
8 . با توجه به سلسله مراتب اجناس و انواع براى انسان، جوهر نسبت به انسان چيست؟
الف) جنس متوسط. ب) جنس عالى. ج) نوع عالى. د) نوع الانواع.
9 . جنس قريب جسم نامى چيست؟
الف) جوهر. ب) جسم. ج) حسّاس. د) حيوان.
10 . كدام گزينه نوع حقيقى و اضافى است؟
الف) انسان. ب) جسم. ج) جسم نامى. د) حيوان.
11 . بر هر يك از كليات جسم، جسم نامى و حيوان نسبت به جنس كه در بالاى آن قرار گرفته است چه عنوانى صادق است؟
الف) فصل. ب) نوع حقيقى. ج) نوع اضافى. ) نوع متوسط.
12 . جنس بعيد حيوان كدام است؟
الف) انسان. ب) جسم. ج) جسم نامى. د) گياه.
13 . كلى ذاتى مقيد به خاصّه اخص چه ناميده مى شود؟
الف) نوع. ب) جنس. ج) صنف. د) فصل.
14 . دانشجو و طلبه نسبت به انسان.............. است.
الف) نوع. ب) جنس. ج) فصل. د) صنف.
15 . اگر مجموعه اى از كليات به نحوى مرتب شوند كه هر كلّى نسبت به كلّى قبلى از شمول افراد بيشترى برخوردار باشد، سير صعودى و نزولى اين سلسله......... را تشكيل مى دهد.
الف) سلسله اجناس و انواع. ب) سلسله انواع و اجناس. ج) سلسله اجناس. د) سلسله انواع.
16 . جنس قريب آهو كدام است؟
الف) جسم. ب) جسم نامى. ج) جوهر. د) حيوان.
17 . در سلسله مراتب انواع پس از نوع الانواع........... قرار دارد.
الف) صنف. ب) نوع سافل. ج) نوع حقيقى. د) نوع اضافى.
18 . همواره در پايان سلسله تصاعدى اجناس................. قرار دارد.
الف) جنس الاجناس. ب) نوع الانواع. ج) جنس سافل. د) جوهر.
19 . جنس قريب نوع كدام است؟
الف) ماهيت. ب) فصل. ج) جنس. د) ذاتى.
20 . در اين سلسله، نوع الانواع و جنس الاجناس به ترتيب كدامند؟ جوهر - جسم - مايع - آب
الف) جسم - مايع. ب) جوهر - آب. ج) آب - جوهر. د) جسم - جوهر.
21 . در اصطلاح حقوقی « انتقال قهری» ، منقول بودن یا غیر منقول بودن مال، با کدام گزینه سازگار است؟
الف) نوع. ب) جنس. ج) عرضی خاص د) عرضی عام
22 . در اصطلاح سیاسی «دگماتیسم» ، زن یا مرد بودن سیاستمداری که انعطاف نشان نداده و بی دلیل برعقیده ای پافشاری می کند، با کدام گزینه سازگار است؟
الف) فصل. ب) جنس. ج) عرضی خاص د) عرضی عام
بسم الله الرحمن الرحیم