بسمه تعالی
عنوان درس: انسان شناسی در اسلام
رشته علوم تربیتی- دانشگاه آزاد اسلامی واحدقم
تعداد واحد: 2 نظری
درس اول: انسان در جهان بيني اسلامي
(منبع: شهید مطهری، انسان در قرآن، انتشارات حکمت)
انسان در جهان بيني اسلامي داستاني شگفت دارد . انسان اسلام تنها يك حيوان مستقيم القامه كه ناخني پهن دارد و با دو پا راه ميرود و سخن ميگويد نيست ، اين موجود از نظر قرآن ژرفتر و مرموزتر از اين است كه بتوان آن را با اين چند كلمه تعريف كرد . قرآن انسان را مدحها و ستايشها كرده و هم مذمتها و نكوهشها نموده است . عاليترين مدحها و بزرگترين مذمتهاي قرآن دربارهء انسان است ، او را از آسمان و زمين و از فرشته برتر و در همان حال از ديو و جار پايان پستتر شمرده است . از نظر قرآن انسان موجودي است كه توانايي دارد جهان را مسخر خويش سازد و فرشتگان را به خدمت خويش بگمارد ، و هم ميتواند به " اسفل سافلين " سقوط كند . اين خود انسان است كه بايد در بارهء خود تصميم بگيرد و سرنوشت نهايي خويش را تعيين نمايد . سخن خويش را از ستايشهاي انسان در قرآن تحت عنوان " ارزشهاي انسان " آغاز ميكنيم .
ارزشهاي انسان
برابر سخن شهید مطهری در این کتاب 14 ارزش مهم برای انسان در قران ذکر شده است.به ترتیب عبارتنداز :
1- انسان خليفهی خدا در زمين است . در قرآن آمده است : " روزي كه خواست او را بيافريند ، اراده خويش را به فرشتگان اعلام كرد . آنها گفتند : آيا موجودي ميآفريني كه در زمين تباهي خواهد كرد و خون خواهد ريخت ؟ او گفت : من چيزي ميدانم كه شما نميدانيد " . " اوست كه شما انسانها را جانشينهاي خود در زمين قرار داده تا شما را در مورد سرمايههايي كه داده است در معرض آزمايش قرار دهد "
2- ظرفيت علمي انسان بزرگترين ظرفيتهايي است كه يك مخلوق ممكن است داشته باشد . در قرآن آمده است : " تمام اسماء را به آدم آموخت ( او را به همهء حقايق آشنا ساخت ) . آنگاه از فرشتگان ( موجودات ملكوتي ) پرسيد : نامهاي اينها را بگوييد چيست . گفتند : ما جز آنچه تو مستقيما به ما آموختهاي نميدانيم ( آنچه را تو مستقيما به ما نياموخته باشي ما از راه كسب نتوانيم آموخت ) . خدا به آدم گفت : اي آدم ! تو به اينها بياموز و اينها را آگاهي ده . همينكه آدم فرشتگان را آموزانيد و آگاهي داد ، خدا به فرشتگان گفت : نگفتم كه من از نهانهاي آسمانها و زمين آگاهم ( ميدانم چيزي را كه حتما نميدانيد ) هم ميدانم آنچه را شما اظهار ميكنيد و آنچه را پنهان ميداريد ؟ "
3- او فطرتي خدا آشنا دارد ، به خداي خويش در عمق وجدان خويش آگاهي دارد . همهء انكارها و ترديدها ، بيماريها و انحرافهايي است از سرشت اصلي انسان . در قرآن آمده است : " هنوز كه فرزندان آدم در پشت پدران خويش بوده ( و هستند و خواهند بود ) خداوند ( با زبان آفرينش ) آنها را بر وجود خودش گواه گرفت و آنها گواهي دادند " " چهرهء خود را به سوي دين نگهدار ، همان كه سرشت خدايي است و همهء مردم را بر آن سرشته است "
4- در سرشت انسان علاوه بر عناصر مادي كه در جماد و گياه و حيوان وجود دارد ، عنصري ملكوتي و الهي وجود دارد . انسان تركيبي است از طبيعت و ماوراي طبيعت ، از ماده و معني ، از جسم و جان . " آن كه هر چه را آفريد نيكو آفريد و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد ، سپس نسل او را از شيرهء كشيدهاي كه آبي پست است قرارداد ، آنگاه او را بياراست و از روح خويش در او دميد "
5- آفرينش انسان ، آفرينشي حساب شده است ، تصادفي نيست . انسان موجودي انتخاب شده و برگزيده است . در قرآن آمده است : " خداوند آدم را بر گزيد و توبهاش را پذيرفت و او را هدايت كرد "
6- او شخصيتي مستقل و آزاد دارد ، امانتدار خداست ، رسالت و مسؤوليت دارد ، از او خواسته شده است با كار و ابتكار خود زمين را آباد سازد و با انتخاب خود يكي از دو راه سعادت و شقاوت را اختيار كند . در قرآن آمده است : " همانا امانت خويش را بر آسمان و زمين و كوهها عرضه كرديم ، همه از پذيرش آن امتناع ورزيدند و از قبول آن ترسيدند ، اما انسان بار امانت را به دوش كشيد و آن را پذيرفت . همانا او ستمگر و نادان بود " . " ما انسان را از نطفهاي مركب و ممزوج آفريديم تا او را مورد آزمايش قرار دهيم ، پس او را شنوا و بينا قرار داديم . همانا راه را به او نموديم ، او خود يا سپاسگزار است و يا كافر نعمت . ( يا راه راست را كه نموديم خواهد رفت و به سعادت خواهد رسيد و يا كفران نعمت كرده ، منحرف ميگردد "
7- او ازيك كرامت ذاتي و شرافت ذاتي بر خوردار است ، خدا او را بر بسياري از مخلوقات خويش برتري داده است . او آنگاه خويشتن واقعي خود را درك و احساسميكند كه اين كرامت و شرافت را در خود درك كند و خود را برتر از پستيها و دنائتها و اسارتها و شهوترانيها بشمارد . " همانا ما بني آدم را كرامت بخشيديم و آنان را بر صحرا و دريا ( خشك و تر ) مسلط كرديم و بر بسياري از مخلوقات خويش برتري داديم "
8- او از وجداني اخلاقي برخوردار است ، به حكم الهامي فطري زشت و زيبا را درك ميكند . " سوگند به نفس انسان و اعتدال آن ، كه ناپاكيها و پاكيها را به او الهام كرد "
9- او جز با ياد خدا با چيز ديگر آرام نميگيرد . خواستهاي او بي نهايت است ، به هر چه برسد از آن سير و دلزده ميشود مگر آنكه به ذات بي حد و نهايت ( خدا ) بپيوندد . " هماناتنها باياد او دلها آرام ميگيرد " " اي انسان ! توبه سوي پرورد گار خويش بسيار كوشنده هستي و عاقبت او را ديدار خواهي كرد "
10- نعمتهاي زمين براي انسان آفريده شده است . در قرآن آمده است : " همانا اوست كه آنچه در زمين است براي شما آفريد " . " آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است مسخر او قرار داده است ( پس او حق بهرهگيري مشروع همهء اينها را دارد "
11- او را براي اين آفريد كه تنها خداي خويش را پرستش كند و فرمان او را بپذيرد . پس او وظيفهاش اطاعت امر خداست . " همانا جن و انس را نيافريديم مگر براي اينكه مرا پرستش كنند "
12- او جز در راه پرستش خداي خويش و جزبا ياد او خود را نمييابد ، و اگر خداي خويش را فراموش كند خود را فراموش ميكند و نميداند كه كيست و براي چيست و چه بايد كند و كجا بايد برود . در قرآن آمده است : " همانا از آنان مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند خودشان را ازياد خودشان برد "
13- او همينكه از اين جهان برود و پردهء تن كه حجاب چهرهء جان است دور افكنده شود ، بسي حقايق پوشيده كه امروز بر او نهان است بروي آشكار گردد . در قرآن آمده است : " همانا پرده را كنار زديم ، اكنون ديدهات تيز است "
14- او تنها براي مسائل مادي كار نميكند ، يگانه محرك او حوايج مادي زندگي نيست . او احيانا براي هدفها و آرمانهايي بس علي ميجنبد و ميجوشد . او ممكن است كه از حركت و تلاش خود جزر رضاي آفريننده ، مطلوبي ديگر نداشته باشد . " اي نفس آرامش يافته ! همانا به سوي پرورد گارت باز گرد با خشنودي متقابل : تو از او و او از تو خشنود " . " خداوند به مردان و زنان با ايمان باغها و عده كرده است كه در آنها نهرها جاري است ، جاويدان در آنجا خواهند بود و هم مسكنهاي پاكيزه ، اما خشنودي خدا از همهء اينها برتر و بالاتر است . آن است رستگاري بزرگ " . بنابر آنچه گفته شد از نظر قرآن انسان موجودي است برگزيده از طرف خداوند ، خليفه و جانشين او در زمين ، نيمه ملكوتي و نيمه مادي ، داراي فطرتي خدا آشنا ، آزاد ، مستقل ، امانتدار خدا و مسؤول خويشتن و جهان ، مسلط بر طبيعت و زمين و آسمان ، ملهم به خير و شر ، و جودش از ضعف و ناتواني آغاز ميشود و به سوي قوت و كمال سير ميكند و بالا ميرود اما جز در بارگاه الهي و جز با ياد او آرام نميگيرد ، ظرفيت علمي و عملياش نا محدود است ، از شرافت و كرامتي ذاتي بر خوردار است ، احيانا انگيزه هايش هيچ گونه رنگ مادي و طبيعي ندارد ، حق بهره گيري مشروع از نعمتهاي خدا به او داده شده است ولي در برابر خداي خودش و ظيفه دار است .
ضد ارزشها
برابر سخن شهید مطهری در قرآن کریم آنچه به عنوان ضد ارزش به انسان نسبت داده شده اند عبارتند از:
1- ستمگر و نادان: در قرآن آمده است: " او بسيار ستمگر و بسيار نادان است "
2- ناسپاس: در قرآن آمده است: " او نسبت به پروردگارش بسيار ناسپاس است "
3- طغیان گر : در قرآن آمده است:" او آنگاه كه خود را مستغني ميبيند طغيان ميكند "
4- شتابگر : در قرآن آمده است: " او عجول و شتابگر است "
5- جزع کننده و نالان: در قرآن آمده است: " او هرگاه به سختي بيفتد و خود را گرفتار ببيند ، ما را در هر حال ( به يك پهلو افتاده و يا نشسته و يا ايستاده ) ميخواند . همينكه گرفتاري را از او بر طرف كنيم گويي چنين حادثهاي پيش نيامده است "
6- " او تنگ چشم و ممسك است "
7- " او مجادله گرترين مخلوق است "
8- " او حريص آفريده شده است "
9- " اگر بدي به او رسد ، جزع كننده است و اگر نعمت به او رسد بخل كننده است "
زشت يا زيبا ؟
چگونه است ؟ آيا انسان از نظر قرآن يك موجود زشت و زيباست ، آن هم زشت زشت و زيباي زيبا ؟ آيا انسان يك موجود دو سرشتي است : نيمي از سرشتش نور است و نيمي ظلمت ؟ چگونه است كه قرآن ، هم او را منتها درجه مدح ميكند و هم منتها درجه مذمت ؟ ! حقيقت اين است كه اين مدح و ذم ، از آن نيست كه انسان يك موجود دو سرشتي است : نيمي از سرشتش ستودني است و نيم ديگر نكوهيدني ، نظر قرآن به اين است كه انسان همهء كمالات را بالقوه دارد و بايد آنها را به فعليت برساند ، و اين خود اوست كه بايد سازنده و معمار خويشتن باشد . شرط اصلي وصول انسان به كمالاتي ك ه بالقوه دارد " ايمان " است . از ايمان ، تقوا و عمل صالح و كوشش در راه خدا بر ميخيزد ، به وسيلهء ايمان است كه علم از صورت يك ابزار ناروا در دست نفس اماره خارج ميشود و به صورت يك ابزار مفيد در ميآيد . پس انسان حقيقي كه خليفة الله است ، مسجود ملائكه است ، همه چيز براي اوست و بالاخرش دارندهء همهء كمالات انساني است ، انسان بعلاوهء ايمان است ، نه انسان منهاي ايمان . انسان منهاي ايمان ، كاستي گرفته و ناقص است . چنين انساني حريص است ، خونريز است ، بخيل و ممسك است ، كافر است ، از حيوان پستتر است . در قرآن آياتي آمده است كه روشن ميكند انسان ممدوح چه انساني است و انسان مذموم چه انساني است . از اين آيات استنباط ميشود كه انسان فاقد ايمان وجدا از خدا انسان واقعي نيست . انسان اگر به يگانه حقيقتي كه با ايمان به او وياد او آرام ميگيرد بپيوندد ، دارندهء همهء كمالات است و اگر از آن حقيقت - يعني خدا - جدا بماند ، درختي را ماند كه از ريشهء خويشتن جدا شده است . ما به عنوان نمونه دو آيه را ذكر ميكنيم : ﴿ و العصر 0 إن الانسان لفي خسر 0 إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر ﴾ سوگند به عصر ، همانا انسان در زيان است ، مگر آنان كه ايمان آورده و شايسته عمل كرده و يكديگر را به حق و صبر و مقاومت توصيه كردهاند . ﴿ولقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس ، لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها أولئك كالانعام بل هم أضل ﴾
" همانا بسياري از جنيان و آدميان را براي جهنم آفريدهايم ( پايان كارشان جهنم است ) ، زيرا دلها دارند و با آنها فهم نميكنند ، چشمها دارند و با آنها نميبينند ، گوشها دارند و با آنها نميشنوند . اينها مانند چهار پايان بلكه راه گم كردهترند " .
موجود چند بعدي
از آنچه گفته شد معلوم شد كه انسان با همهء وجوه مشتركي كه با ساير جاندارها دارد ، فاصلهء عظيمي با آنها پيدا كرده است . انسان موجودي مادي - معنوي است . انسان با همهء وجوه مشتركي كه با جاندارهاي ديگر دارد ، يك سلسله تفاوتهاي اصيل و عميق با آنها دارد كه هريك از آنها بعدي جدا گانه به او ميبخشد و رشتهاي جدا گانه در بافت هستي او به شمار ميرود . اين تفاوتها در سه ناحيه است :
1- ناحيهء ادراك و كشف خود و جهان
2- ناحيهء جاذبههايي كه بر انسان احاطه دارد
3- ناحيهء كيفيت قرار گرفتن تحت جاذبهها و انتخاب آنها.
اما در ناحيهء ادراك و كشف و جهان . حواس حيوان راهي و وسيلهاي است براي آگاهي حيوان به جهان . انسان در اين جهت با حيوانهاي ديگر شريك است و احيانا برخي حيوانات از انسان در اين ناحيه قوي ترند . آگاهي و شناختي كه حواس به حيوان و يا انسان ميدهد سطحي و ظاهري است ، به عمق ماهيت و ذات اشياء و روابط منطقي آنها نفوذ ندارد . ولي در انسان نيروي ديگري براي درك و كشف خود و جهان وجود دارد كه در جانداران ديگر وجود ندارد و آن نيروي مرموز تعقل است . انسان با نيروي تعقل ، قوانين كلي جهان را كشف ميكند و براساس شناخت كلي جهان و كشف قوانين كلي طبيعت ، طبيعت را عملا استخدام ميكند و در اختيار خويش قرار ميدهد . در بحثهاي گذشته نيز اشاره به اين نوع شناخت كه مخصوص انسان است كرديم و گفتيم مكانيسم شناخت تعقلي از پيچيدهترين مكانيسمهاي وجود انسان است . همين مكانيسم پيچيده اگر درست مورد دقت قرار گيرد ، دروازهء شگفتي است براي شناخت خود انسان . انسان با اين نوع شناخت ، بسياري از حقايق را كه مستقيما از راه حواس با آنها تماس ندارد كشف ميكند . شناخت انسان ما وراي محسوسات را ، بالاخص شناخت فلسفي خداوند ، وسيلهء اين استعداد مرموز و مخصوص آدمي صورت ميگيرد . اما در ناحيهء جاذبهها . انسان مانند جانداران ديگر تحت تأثير جاذبهها و كششهاي مادي و طبيعي است ، ميل به غذا ، ميل به خواب ، ميل به امور جنسي ، ميل به استراحت و آسايش و امثال اينها او را به سوي ماده و طبيعت ميكشد . اما جاذبههايي كه انسان را به خود ميكشد منحصر به اينها نيست ، جاذبهها و كششهاي ديگر انسان را به سوي كانونهاي غير مادي ، يعني اموري كه نه حجم دارد و نه سنگيني و نتوان آنها را با امور مادي سنجيد ، ميكشاند . اصول جاذبههاي معنوي كه تا امروز شناخته شده و مورد قبول است امور ذيل است :
1- علم و دانايي
انسان ، دانش و آگاهي را تنها از آن جهت كه او را بر طبيعت مسلط ميكند و به سود زندگي مادي اوست ، نميخواهد . در انسان غريزهء حقيقت جويي و تحقيق وجود دارد ، نفس دانايي و آگاهي براي انسان مطلوب و لذت بخش است . علم گذشته از اينكه وسيلهاي است براي بهتر زيستن و براي خوب از عهدهء مسؤوليت برآمدن ، في حد نفسه نيز مطلوب بشر است . انسان اگر بداند رازي در وراي كهكشانها وجود دارد و دانستن و ندانستن آن تأثيري در زندگي او ندارد ، باز هم ترجيح ميدهد كه آن را بداند . انسان طبعا از جهل فرار ميكند و به سوي علم ميشتابد . بنابراين ، علم و آگاهي يكي از ابعاد معنوي وجود انسان است .
2- خير اخلاقي
پارهاي از كارها را انسان انجام ميدهد نه به منظور سودي از آنها و يا دفع زياني به وسيلهء آنها ، بلكه صرفا تحت تأثير يك سلسله عواطف كه عواطف اخلاقي ناميده ميشود ، از آن جهت انجام ميدهد كه معتقد است انسانيت چنين حكم ميكند . فرض كنيد انساني در شرايطي سخت ، در بياباني و حشتناك قرار گرفته است ، بي آذوقه و بي وسيله ، و هر لحظه خطر مرگ او را تهديد ميكند . در اين بين ، انساني ديگر پيدا ميشود و به او كمك ميكند و او را از چنگال مرگ قطعي نجات ميبخشد . بعد اين دو انسان از يكديگر جدا ميشوند و يكديگر را نميبينند . سالها بعد آن فردي كه روزي گرفتار شده بود ، نجات دهندهء قديمي خود را ميبيند كه به حال نزاري افتاده است ، به يادش ميافتد كه روزي همين شخص او را نجات داده است . آيا وجدان اين فرد در اينجا هيچ فرماني نميدهد ؟ آيا به او نميگويد كه ياداش نيكي ، نيكي است ؟ آيا نميگويد سپاسگزاري احسان كننده واجب و لازم است ؟ پاسخ مثبت است .
آيا اگر اين فرد به آن شخص كمك كرد ، وجدان انسانهاي ديگر چه ميگويد ؟ و اگر بي اعتنا گذشت و كوچكترين عكس العملي نشان نداد ، وجدانهاي ديگر چه ميگويند ؟ مسلما در صورت اول وجدانهاي ديگر او را تحسين ميكنند و آفرين ميگويند ، و در صورت دوم ملامت ميكنند و نفرين ميگويند . اينكه وجدان آن انسان حكم ميكند " پاداش احسان ، احسان است " ( 1 ) و هم اينكه وجدان انسانها حكم ميكند كه " پاداش دهندهء نيكي را به نيكي ، بايد آفرين گفت و بي اعتنا را بايد مورد ملامت و شماتت قرار داد " از وجدان اخلاقي ناشي ميشود و اين گونه اعمال را خير اخلاقي ميگويند . معيار بسياري از كارهاي انسان " خير اخلاقي " است ، و به عبارت ديگر ، بسياري از كارها را انسان به جهت " ارزش اخلاقي " انجام ميدهند نه به جهت امور مادي . اين نيز از مختصات انسان است و مربوط است به جنبهء معنوي انسان و يك بعد از ابعاد معنويت اوست . ساير جانداران هرگز چنين معياري ندارند ، براي حيوان ، خير اخلاقي مفهوم ندارد و ارزش اخلاقي بيمعني است .
پایان درس اول
سئوالات بعدا ارائه می شود
بسم الله الرحمن الرحیم