بسمه تعالی
عنوان درس: انسان شناسی در اسلام
رشته علوم تربیتی- دانشگاه آزاد اسلامی واحدقم
تعداد واحد: 2 نظری
درس دوم: جاذبههاي معنوي
(منبع: شهید مطهری، انسان در قرآن، انتشارات حکمت)
در ادامه درس نخست پس از ذکر دو نوع جاذبه، اکنون به ادامه جاذبه های معنوی انسان اشاره می کنیم.
1- جمال و زيبايي
يك بعد ديگر از ابعاد معنوي انسان علاقه به جمال و زيبايي است . قسمت مهمي از زندگي انسان را جمال و زيبايي تشكيل ميدهد . انسان جمال و زيبايي را در همهء شؤون زندگي دخالت ميدهد : جامه ميپوشد براي سرما و گرما ، به همان اندازه هم ، به زيبايي رنگ و دوخت اهميت ميدهد ، خانه ميسازد براي سكونت ، و بيش از هر چيز به زيبايي خانه توجه دارد ، حتي سفرهاي كه براي غذا خوردن پهن ميكند و ظرفي كه در آن غذا ميريزد و حتي ترتيب چيدن غذا در ظرفها و بر سفره همه روي اصول زيبايي است . انسان دوست دارد قيافهاش زيبا باشد ، نامش زيبا باشد ، جامهاش زيبا باشد ، خطش زيبا باشد ، خيابانش و شهرش زيبا باشد ، مناظر جلوي چشمش زيبا باشد و خلاصه ميخواهد هالهاي از زيبايي تمام زندگي اش را فرا گيرد . براي حيوان مسألهء زيبايي مطرح نيست . براي حيوان آنچه مطرح است محتواي آخور است ، اما اينكه آخور زيبا باشد يا نازيبا ، ديگر مطرح نيست . براي حيوان پالان زيبا ، منظرهء زيبا ، مسكن زيبا و غيره مطرح نيست .
2- تقديس و پرستش
يكي از پايدارترين و قديميترين تجليات روح آدمي و يكي از اصيلترين ابعاد وجود آدمي ، حس نيايش و پرستش است . مطالعهء آثار زندگي بشر نشان ميدهد هر زمان و هر جا كه بشر وجود داشته است ، نيايش و پرستش هم وجود داشته است ، چيزي كه هست شكل كار و شخص معبود متفاوت شده است : از نظر شكل از رقصها و حركات دسته جمعي موزون همراه با يك سلسله اذكار و اوراد گرفته تا عاليترين خضوعها و خشوعها و راقيترين اذكار و ستايشها ، و از نظر معبود از سنگ و چوب گرفته تا ذات قيوم ازلي ابدي منزه از زمان و مكان . پيامبران پرستش را نياوردند و ابتكار نكردند ، بلكه نوع پرستش را يعني نوع آداب و اعمالي كه بايد پرستش به آن شكل صورت گيرد ، به بشر آموختند و ديگر اينكه از پرستش غير ذات يگانه ( شرك ) جلوگيري به عمل آوردند . از نظر مسلمات ديني و همچنين از نظر برخي علماي دين شناسي ، بشر ابتدا موحد و يگانه پرست بوده است و خداي واقعي خويش را ميپرستيده است . پرستش بت يا ماه و يا ستاره و يا انسان از نوع انحرافهايي است كه بعدا رخ داده است . يعني چنين نبوده كه بشر پرستش را از بت يا انسان يا مخلوقي ديگر آغاز كرده باشد و تدريجا با تكامل تمدن به پرستش خداي يگانه رسيده باشد . حس پرستش كه احيانا از آن به حس ديني تعبير ميشود ، در عموم افراد بشر وجود دارد . قبلا از " اريك فروم " نقل كرديم كه : " انسان ممكن است جانداران يا درختان يا بتهاي زرين يا سنگي يا خداي نا ديدني يا مردي رباني يا پيشوايي شيطاني صفت را بپرستد ، ميتواند نياكان يا ملت يا طبقة يا حزب خود يا پول و كاميابي را بپرستد . . . او ممكن است از مجموعهء معتقداتش به عنوان دين ، ممتاز از معتقدات غير ديني آگاه باشد و ممكن است بر عكس ، فكر كند كه هيچ ديني ندارد . مسأله بر سر اين نيست كه دين دارد يا ندارد ، مسأله بر سر اين است كه كدام دين را دارد " . " ويليام جيمز " بنابر نقل " اقبال " ميگويد : " انگيزه نيايش نتيجهء ضروري اين امر است كه در عين اينكه در قويترين قسمت از خودهاي اختياري و عملي هر كس خودي از نوع اجتماعي است ، با وجود اين ، مصاحب كامل خويش را تنها در جهان انديشه ( درون انديشي ) ميتواند پيدا كند . . . اغلب مردم ، خواه به صورت پيوسته و خواه به صورت تصادفي در دل خويش به آن رجوع ميكنند . حقيرترين فرد بر روي زمين با اين توجه عالي ، خود را واقعي و با ارزش احساس ميكند " .
" ويليام جيمز " دربارهء عمومي بودن اين حس در همهء افراد چنين ميگويد : " احتمال دارد كه مردمان از لحاظ درجهء تأثير پذيري از احساس يك ناظر دروني در وجودشان با يكديگر اختلاف داشته باشند . براي بعضي از مردم بيش از بعضي ديگر اين توجه ، اساسي ترين قسمت خودآگاهي را تشكيل ميدهد . آنان كه بيشتر چنين هستند محتملا ديني ترند ، ولي اطمينان دارم كه حتي آن كسان هم كه ميگويند بكلي فاقد آنند خود را فريب ميدهند و حقيقتا تا حدي ديندارند ". قهرمانهاي افسانهاي ساختن از پهلوانان و يا دانشمندان و يا رجال ديني ، معلول حس تقديس بشر است كه ميخواهد موجودي قابل ستايش و تقديس داشته باشد و او را عاشقانه و در حد ما فوق طبيعي ستايش نمايد . ستايشهاي مبالغه آميز بشر امروز از قهرمانهاي حزبي يا ملي ، دم زدن از پرستش حزب ، مرام ، مسلك ، پرچم ، آب و خاك ، و احساس ميل به فداكاري در راه اينها همه معلول اين حس است . احساس نيايش ، احساس [ نياز ] غريزي است به كمالي برتر كه در او نقصي نيست و جمالي كه در آن زشتي وجود ندارد . پرستش مخلوقات به هر شكل ، نوعي انحراف اين حس از مسير اصلي است . انسان در حال پرستش ، از وجود محدود خويش ميخواهد پرواز كند و به حقيقتي پيوند يابد كه در آنجا نقص و كاستي و فنا و محدوديت وجود ندارد و به قول " اينشتاين " دانشمند بزرگ عصر ما : " در اين حال فرد به كوچكي آمال و اهداف بشري پي ميبرد و عظمت و جلالي را كه در ما وراي امور و پديدهها در طبيعت و افكار تظاهر مينمايد ، حس ميكند " . " اقبال " ميگويد : " نيايش عمل حياتي و متعارفي است كه به وسيلهء آن جزيرهء كوچك شخصيت ما وضع خود را در كل بزرگتري از حيات اكتشاف ميكند " . عبادت و پرستش نشان دهندهء يك " امكان " و يك " ميل " در انسان است : امكان بيرون رفتن از مرز امور مادي ، و ميل به پيوستن به افق بالاتر و وسيعتر . چنين ميلي و چنين عشقي از مختصات انسان است . اين است كه پرستش و نيايش يكي ديگر از ابعاد معنوي روح انسان است . اما تفاوت انسان در كيفيت قرار گرفتن تحت تأثير جاذبهها و انتخاب يكي از آنها ، نکته ای است که ذیل توانایی های انسان مطرح می گردد.
تواناييهاي گوناگون انسان
قوه و نيرو نيازي به تعريف ندارد ، عاملي كه اثري از او ناشي ميشود به نام قوه يا نيرو ناميده ميشود . هر موجودي از موجودات جهان ، منشأ يك يا چند خاصيت و اثر هست ، لهذا در هر موجودي ، اعم از جماد و نبات و حيوان و انسان ، قوه و نيرو وجود دارد . قوه اگر با شعور و ادراك و خواست توأم باشد به نام " قدرت " و يا " توانايي " ناميده ميشود . يكي ديگر از تفاوتهاي حيوان و انسان با گياه و جماد اين است كه حيوان و انسان بر خلاف جماد و گياه ، پارهاي از قوههاي خويش را بر حسب ميل و شوق و يا ترس و به دنبال " خواست " ، اعمال ميكند . مثلا مغناطيس كه نيروي كشش آهن دارد به طور خود به خود و به حكم نوعي جبر طبيعي ، آهن را به سوي خود ميكشد . مغناطيس نه از كار خويش آگاه است و نه ميل و شوق يا ترس و بيمش اقتضا كرده است كه آهن را به سوي خود بكشد . همچنين است آتش كه ميسوزاند و گياه كه از زمين ميرويد و درخت كه شكوفه ميكند و ميوه ميدهد . اما حيوان كه راه ميرود ، به راه رفتن خويش آگاه است و خواسته است كه راه برود و اگر نميخواست راه برود چنين نبود كه جبرا راه برود . اين است كه گفته ميشود : " حيوان جنبندهء با خواست است " . به عبارت ديگر ، پارهاي از قوههاي حيوان تابع خواست حيوان است و در فرمان خواست حيوان است ، يعني اگر حيوان بخواهد ، آن قوهها عمل ميكنند و اگر نخواهد ، عمل نميكنند .
در انسان نيز پارهاي قوهها و نيروها به همين شكل وجود دارد ، يعني تابع خواست انسان است ، با اين تفاوت كه خواست حيوان ميل طبيعي و غريزي حيوان است و حيوان در مقابل ميل خود قدرت و نيرويي ندارد . حيوان همينكه ميلش به سويي تحريك شد ، خود به خود به آن سو كشيده ميشود . در حيوان قدرت مقاومت و ايستادگي در مقابل ميل دروني خود و همچنين قدرت محاسبه و انديشه در ترجيح جانب ميلها و يا جانب امري كه بالفعل ميلي به سوي او نيست بلكه صرفا دورانديشي اقتضا ميكند ، وجود ندارد . اما انسان چنين نيست . انسان قادر است و توانايي دارد كه در برابر ميلهاي دروني خود ايستادگي كند و فرمان آنها را اجرا نكند . اين توانايي را انسان به حكم يك نيروي ديگر دارد كه از آن به " اراده " تعبير ميشود . اراده به نوبهء خود تحت فرمان عقل است ، يعني عقل تشخيص ميدهد و اراده انجام ميدهد . يكي از آنچه گذشت روشن شد كه انسان از دو جهت ، يك سلسله تواناييها دارد كه ساير جاندارها ندارند : يكي از جهت اينكه در انسان يك سلسله ميلها و جاذبههاي معنوي وجود دارد كه در ساير جاندارها وجود ندارد . اين جاذبهها به انسان امكان ميدهد كه دايرهء فعاليتش را از حدود ماديات توسعه دهد و تا افق عالي معنويات بكشاند ، ولي ساير جاندارها از زندان ماديات نميتوانند خارج شوند . ديگر از آن جهت كه به نيروي " عقل " و " اراده " مجهز است ، قادر است در مقابل ميلها مقاومت و ايستادگي نمايد و خود را از تحت تأثير نفوذ جبري آنها آزاد نمايد و بر همهء ميلها " حكومت " كند . انسان ميتواند همهء ميلها را تحت فرمان عقل قرار دهد و براي آنها جيره بندي كند و به هيچ ميلي بيش از ميزان تعيين شده ندهد و به اين وسيله آزادي " معنوي " كه با ارزشترين نوع آزادي است كسب نمايد . اين توانايي بزرگ از مختصات انسان است و در هيچ حيواني وجود ندارد و همين است كه انسان را شايستهء " تكليف " كرده است و همين است كه به انسان حق " انتخاب " ميدهد و همين است كه انسان را بهصورت يك موجود واقعا " آزاد " و " انتخابگر " و " صاحب اختيار " در ميآورد . ميلها و جاذبهها نوعي پيوند و كشش است ميان انسان و يك كانون خارجي كه انسان را به سوي خود ميكشاند . انسان به هر اندازه كه تسليم ميلها بشود ، خود را رها ميكند و به حالت لختي و سستي و زبوني در ميآيد و سرنوشتش در دست يك نيروي خارجي قرار ميگيرد كه او را به اين سو و آن سو ميكشاند ، ولي نيروي عقل و اراده نيرويي دروني و مظهر شخصيت واقعي انسان است . انسان آنجا كه به عقل و اراده متكي ميشود ، نيروهاي خويش را جمع و جور ميكند و نفوذهاي خارجي را قطع مينمايد و خويشتن را " آزاد " ميسازد و به صورت " جزيرهاي مستقل " در ميآيند . انسان به واسطهء عقل و اراده است كه " مالك خويشتن " ميشود و شخصيتش استحكام مييابد . مالكيت نفس و تسلط بر خود و رهايي از نفوذ جاذبهء ميلها هدف اصلي تربيت اسلامي است . غايت و هدف چنين تربيتي " آزادي معنوي " است .
پایان درس دوم
بسم الله الرحمن الرحیم